تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
گلچین بهترین رمان‌ها از نگاه خوانندگان



که علی درو باز کرد و وارد شد و درو پشت سرش بست با دیدن من لبخندی زد و اومد نشست لبه تخت و گفت :

 حال نفسم چطوره ؟

با بغض و صدایی لرزون گفتم :

علی چه بلایی سر من اومده که خودم خبر ندارم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

صورتش قرمز و رگ گردنش متورم شد ، دستش که روی پاش بود مشت شد...ولی سعی کرد خودشو نبازه :

از چی حرف می زنی عزیزم ؟

علی جون من راستشو بگو...

علی ناله کرد :

آخه لامصب چرا جون خودتو قسم می دی ؟ من الان چی بگم آخه ؟

نفس عمیقی کشید و گفت :

تو چی شنیدی ؟

صحبت های پرستارو بهش گفتم ، سرشو انداخت پایین و گفت :

سارا خانومی شرمنده همش حقیقته...ببخش...

می خوام با دکترم حرف بزنم...

آخه...

آخه و اما نداره همین که گفتم....

علی بی صدا رفت بیرون...

چند دقیقه بعد یه مرد جوونی همراه علی وارد شد با خوشرویی گفت :

سلاااااااااام بر مریض خواب آلو

سلام آقای دکتر

نشست روی صندلی و گفت :

خب من در خدمتم

آقای دکتر با این آسیبی که رحمم دیده الان چی میشه؟

الان هیچی نمیشه و شما شاد و خرم زندگی می کنید

دکتر خواهشا جدی باشید

یه دفه دکتر از قالب شوخ طبعش بیرون اومد و گفت :

اصولا اهل حاشیه نیستم و اعتقاد دارم که نباید به مریض دروغ گفت پس یه راست می ریم سر حقیقتی که شاید تلخ باشه ولی وجود داره...با این آسیب احتمال مادر شدن شما تقریبا صفر هست تا اخر عمر ...

دنیا با تمام بزرگی و وسعتش برام به اندازه یه قفس کوچیک تنگ شد ، احساس خفگی شدیدی به سمت گلوم هجوم آورد ، دستمو به سمت گره روسریم بردم و شلش کردم ولی تاثیری نداشت...

دکتر بلند شد و در حالی که بیرون می رفت گفت :

متاسفم...

همین؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! متاسفم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

این تاسف کدوم درد منو درمان می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

یعنی من هیچ وقت طعم لذت به آغوش کشیدن فرزندی که از پوست و گوشت و خون خودم باشه تجربه نمی کنم ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

علی به سمتم اومد و لبه تخت نشست ، پشتی تخت رو بالا آورد دست منو گرفت و با یه حرکت بدن ظریف منو میون بازوان قدرتمندش گرفت و محکم به خودش فشار داد ، دردم گرفت ولی مهم نبود من الان به این آغوش مردونه نیاز داشتم ، منم خودمو بیشتر بهش چسبوندم ، دم گوشم گفت :

خانومی من همیشه باهاتم نگران نباش و غمی به دلت راه نده ، با هم همه چیو حل می کنیم نفسم...

قند توی دلم آب شد و لذت شیرینی در تک تک سلولام پخش شد ، لبخندی زدم و گفتم :

علی خیلی خیلی بیشتر از اون که فکرشو بکنی عاشقانه دوستت دارم و تک تک لحظات زندگیم پر از توئه...

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ

علی :

از وقتی سارا رو به خونه آورده بودم به طرز عجیبی ساکت و آروم شده بود ، هیچی نمی گفت...

حداقل انتظار داشتم گریه کنه یا داد بزنه یا ... چه می دونم یه عکس العملی داشته باشه ولی کاملا خنثی شده و این موضوع منو نگران کرده بود...

اون شب وقتی روی تخت دراز کشیدم چشمم به سارا افتاد ، دهنم باز مونده بود ، خیلی وقت بود که سارا رو این طوری ندیده بودم ، یه لباس خواب سفید حریر خیلی خوشگل پوشیده بود ، لبای سرخش حالا سرخابی شده بود...

آروم زیر لب گفتم :

سارا!!!!!!!!!!

با لبخند گفت :

جانم

دیگه طاقتمو از دست دادم و دستشو کشید افتاد توی بغلم ، چقدر این موجود دوست داشتنی بود !!!!!!!!!!!!

با لبام لباشو به بازی گرفتم و اون شب هم یک عاشقانه گرم دیگه رو با هم رقم زدیم...

صبح سارا بیدارم کرد و بعد از یک هفته منو به زور به سرکار فرستاد نمی دونم چرا ولی دلم گواهی خوبی نمی داد و اصلا دلم نمی خواست تنهاش بزارم ولی برای اینکه به حرفش احترام گذاشته باشم رفتم ولی ای کاش نمی رفتم...

کلافه بودم ، ساعتو نگاه کردم 5 عصر بود ، مدام طول و عرض اتاق رو طی می کردم ، اینقدر راه رفته بودم که خسته شدم ایستادم ، پریشون دستی توی موهام کشیدم و پوفی کشیدم ، یه دفه در اتاق زده شد ، منشی بود :

جناب شایسته ، براتون نامه اومده...

چه نامه ای ؟

احضاریه از دادگاه هستش ، گویا خانمتون در خواست طلاق دادن...

خشکم زد ، وا رفتم ، دهنم خشک شده بود ، غیر قابل باورترین موضوع زندگیمو الان شنیدم ، آخه مگه میشه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

من و سارا که یک روح هستیم در دو بدن چطور امکان داره ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

یه دفه با صدای منشی به خودم اومدم :

جناب شایسته نامه رو روی میزتون گذاشتم ، اجازه هست برم ؟

با اخم گفتم :

بفرمایین...

ماشینو وارد پارکینگ کردم و پیاده شدم بدون توجه به قفل کردن ماشین از پله ها بالا رفتم ، کلید انداختم و وارد شدم ، عصبانی بودم داد زدم :

سارا ، سارا ، کجایی ؟

خونه کمی تاریک بود به خاطر اینکه خوب روشن بشه کلید چراغو زدم ، وارد اتاق شدم اونجا هم نبود اومدم بیام بیرون که یه چیزی روی آینه توجهمو جلب کرد ، رفتم جلو یه پاکت نامه روی آینه با چسب نواری زده شده بود ، نامه رو از روی آینه کندم ، پاکتو بازش کردم و کاغذ داخلشو در آوردم و شروع به خوندن کردم :

سلام ...

می دونم الان عصبانی هستی...می دونم احضاریه رو دیدی کلی تعجب کردی...

ولی تعجب نداره من از اول هم دوست نداشتم...ازدواج ما از روی علاقه نبود...از روی عشق نبود...بلکه فقط و فقط از روی اجبار بود...این چند وقته هم فقط داشتم خودمو گول می زدم وگرنه هیچ علاقه ای نه به تو و نه زندگی با تو دارم...

الان هم ترکت کردم و یه وکیل خوب و ماهر گرفتم تا طلاقمو ازت بگیره...امیدوارم در روند طلاق همکاری کنی...

امضا : سارا

دستام شل شد و نامه روی زمین افتاد ، ضربه سنگینی بود ، نزدیک بود بیفتم که دستمو به میز آرایش تکیه دادم و مانع افتادنم شدم ، آخه سارا من که عاشقت بودم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

این بود جواب عشق صادقانه من ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

سارا :

نفس عمیقی کشیدم...ریه هام پر شد از اکسیژن تازه...

بادی وزید...لرزم گرفت ناخودآگاه شالمو محکمتر دور خودم پیچیدم...

خوب به صحنه ی روبروم نگاه کردم...درختان هم انگار سردشون شده بود...برگ ها با بی رحمی تموم تنهاشون گذاشته بودن...

یعنی منم بی رحمم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

بی رحمم که علی رو تنها گذاشتم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

نه ... نه ... من بی رحم نیستم .... من به خاطر خودش تنهاش گذاشتم ...

اون مثل یه رود زلال و پاک بود ولی من چی ، من تا یه زمانی بی قید و بند هر غلطی دلم می خواست انجام می دادم...

محرم و نامحرم برام فرقی نداشت ولی علی چی ، علی تا قبل از من انگشتش هم به نامحرم نخورده بود...

حالا گذشته به کنار آینده مهم تره...آینده علی با من تباه میشه...چون من نمی تونم عشقمو به آرزوش برسونم...

نمی تونم ثمره ای از عشق پاکمون رو بهش هدیه کنم ... نمی تونم بچه ای از خون خودش رو توی آغوشش قرار بدم...نمی تونم...

مگه نه اینکه یه عاشق برای خوشبختی معشوقش از خوشبختی خودش چشم پوشی می کنه ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

خب منم از خوشبختی خودم زدم تا علی مرد زندگیم خوشبخت بشه...

یعنی وقتی فهمیده من چی کار کردم چه عکس العملی نشون داده ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

الان چه حس و حالی داره ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

یعنی از من متنفر شده ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

متنفر بشه بهتره زودتر منو فراموش می کنه...خدایا دعا می کنم علی ، روحم ، عشقم ، نفسم هر کجا که هست خوشبخت باشه...

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

علی :

صدای خش خش برگ ها طنین خاصی رو در فضای سرد قبرستون ایجاد کرده بود ، رومو برگردونم یه پیرمردی مشغول جارو زدن بود...چقدر چهره دلنشین و نورانی داشت...

فاتحه ای برای شادی روح خانم بزرگ خوندم و از جام بلند شدم...

وقتی به پیرمرد رسیدم مکثی کردم ، دستمو توی جیبم کردم یه اسکناس د آوردم و بهش گفتم :

خسته نباشی پدر...

با خوشرویی گفت :

زنده باشی پسرم...

اسکناسو به سمتش گرفتم و گفتم :

قابل نداره...

نمی تونم قبول کنم...

چرا پدر ؟

آخه اون خانمی که هفته های قبل میومدن نسبت به من خیلی لطف کردن اینجوری شرمندتون می شما...

یه لحظه یه جوری شدم با تردید پرسیدم :

پدر جان کدوم خانم ؟

همون خانمی که جوون و چادری هستن تا یک ماه قبل هم هر هفته میومدن ولی از یک ماه قبل تا حالا دیگه نیومدن...

واااااااااااااااااااااااا ای نکنه سارا بوده ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! مگه سارا چادریه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

نه بابا حتما یکی دیگه بوده...آخه یک همچین کسی توی آشنا ها هر چی فکر می کنم پیدا نمی کنم...

به زور پولو به پیرمرد دادم و به سمت خونه راه افتادم...

سارا :

 

وارد ویلا شدم ، ویلای واقعا قشنگی بود...سمت راست و چپ و عقب ویلا حالت باغ بزرگی داشت و روبروی ویلا هم دریا بود...نمای ویلا سنگ سفید بود و از بیرون هم پله می خورد... یه همچین ویلایی همیشه توی ذهنم بود وقتی ویلای مد نظرم رو به فراهانی گفتم اون بنده خدا هم سه ماه کامل گشت تا برام اینجا رو پیدا کرد...اون موقع توی ذهنم نمی گنجید که به خاطر همچین موضوعی بخوام بیام اینجا و فقط به خاطر اینکه به رویاهام حقیقت ببخشم اینجا رو خریدم...کنار شومینه روی زمین نشستم ، زانوهامو توی بغلم گرفتم و به چوب هایی که می سوخت خیره شدم...چقدر دلتنگ عشقم هستم...

طاقت این فضای دلگیرو نداشتم شالمو برداشتم و از ویلا زدم بیرون...لب دریا ایستادم... شالو محکم دور خودم پیچیدم...

باد موهامو به رقص در آورده بود...نفس عمیقی کشیدم...عطر تن نفسم بود...شک نداشتم...ولی اون کجا و اینجا کجا...حتما خیالاتی شدم...خدایا خودت همیشه مواظبش باش...

یه دفه دو تا دست مردونه که تمام زنانگی منو به آتیش می کشوند دور کمرم حلقه شد...

از پشت بهم چسبید و دم گوشم گفت:

خانمم می خواستی بیای شمال می گفتی خودم میاوردمت...

برگشتم به سمتش ، خیلی دلتنگش بودم...توی چشماش خیره شدم ، وای خدای من چجوری تونستم این مدت ازش دور باشم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

چونم شروع به لرزیدن کرد ، سرمو انداختم پایین و به سختی گفتم :

چجوری منو پیدا کردی ؟

اول تو بگو چجوری دلت اومد منو ترک کنی ؟

فکر کنم اون نامه ای که نوشته بودم گویای تمام حرفام بوده باشه...

نه یه نوشته هیچ وقت گویای هیچ چیزی نیست...بلکه چشمای آدمه که گویای همه چیزه...

در هر صورت من هیچ علاقه ای به صحبت با شما ندارم لطفا بفرمایید بیرون...

یه لنگ ابروشو انداخت بالا و گفت :

شما ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

بله شما...

ببین سارا من عاشقتم و به هیچ وجه طلاقت نمی دم اینو بفهم...

ولی من هیچ علاقه ای به شما و زندگی با شما ندارم...

خیلی خب توی چشمام خیره شو و بهم بگو که دوستم نداری...

سرمو آوردم بالا و توی چشماش خیره شدم...خاکستر چشماش داشت وجودمو به آتیش می کشید...داغ شدم...تمام وجودم گرم شد...دست و پام یخ بست...سست شدم...دستام شل و شالم از دورم باز شد و روی زمین افتاد...باد به موهامو توی صورتم موج می داد...علی دستشو آورد جلو و موهامو برد پشت گوشم و هم زمان دم گوشم خم شد و گفت :

نفسم عاشقتم...

سرشو برد عقب و با لبخند توی چشمام خیره شد ، زمان و مکانو فراموش کرده بودم ، شراب چشماش بدجور مستم کرده بود ،آروم توی آغوشش فرو رفتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم ، سرمو چسبوندم به سینش و گفتم :

عاشقانه دوستت دارم مرد من...

اونم دستاشو دورم حلقه کرد ، هر دو در یک خلسه شیرینی فرو رفته بودیم...

یه دفه زد زیر خنده ... با تعجب سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم...

وسط خنده هاش دماغمو کشید و گفت :

اونجوری نگاه نکن خانومی ...

چرا می خندی ؟

دوباره خندش شدت گرفت...دیگه داشتم عصبانی می شدم ، با حرص گفتم :

خب بگو چرا می خندی ؟

خندشو به زور قورت داد و گفت :

آخه یه نفر قرار بود بهم بگه دوستم نداره ولی در عوض بهم گفت عاشقانه دوستم داره....

واااااااااااای گند زدم گند...خاک بر سرت سارا که فقط بلدی خراب کاری کنی...

سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتام بازی کردن ، نمی دونستم چجوری توجیه کنم ...

علی دستشو انداخت زیر چونمو سرمو بالا آرود توی چشمام خیره شد و گفت :

خانومی ، آدم که حس های قشنگشو پنهان نمی کنه...

آخه تو ... تو از کجا فهمیدی من اینجام ؟

از این به بعد خواستی با خانم بزرگ دردل کنی اونم سر سنگ مزارش حواست باشه یه وقت کسی دور و برت نباشه ... در ضمن خیلی بده که از شوهرت پنهان کاری می کنیا...چادری می شی ولی به من نمی گی بی انصاف ...

علی...علی...به خدا قسم از جونمم بیشتر دوست دارم ... ببخشید ...

عزیزم این دفه که تموم شد ولی دفعه ی بعد بخوای منو تنها بزاری من می دونم و تو...

برگشتم سمت دریا ، هوای سرد پاییزی به تنم لرز انداخت ناخودآگاه دستامو دور بازوهام حلقه کردم ولی گرم نشدم یه دفه یه گرمایی توی تک تک سلولام پخش شد ... علی از پشت بفلم کرده بود ... سرشو آورد پایین و دم گوشم گفت :

می دونی دارم با خودم فکر می کنم سبک ازدواج ما با تمام ازدواج ها فرق داشت اونم یه فرق خیلی زیاد ... ازدواج به سبک اجباری ... تا باشه از این اجبار های شیرین و دوست داشتنی ... خانمم هیچ وقت تنهات نمی زارم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ

25 سال بعد :

 

 

جلوی آینه خودمو چک کردم ، خوبه ظاهرم مرتبه ... اومممممممممم بزار ببینم نخیر پوستم چروک نشده ... دیگه داشتن شوهر گلی مثل علی باید هم منو جوون نگه داره ...

زنگ در زده شد سریع دویدم و درو باز کردم ، آخی عزیزم چقدر من عاشق این مردم هنوزم با دیدنش ضربان قلبم بندی می زنه ، با لبخند گفتم :

سلام عزیزم ، خسته نباشی...

در حالی که میومد داخل لبخندی زد و منو بغل کرد و گفت :

سلام خانمم ، تو هم خسته نباشی ...

توی چشماش خیره شدم ، هنوزم مثل این 25 سال هر وقت توی چشمای هم خیره می شیم زمان و مکان رو از یاد می بریم...

توی حال خودمون بودیم که یه دفه صدای جیغ فاطیما برق از کلمون پروند :

ماااااماااان... ماماااان...

در همین حال سریع پرید و اومد بین من و علی قرار گرفت ، پشت بندش امیرعلی با حالت دو از اتاقش خارج شد و اومد جلوی من و خیلی حرصی و عصبانی گفت :

مامان جان لطفا شما برو کنار بزار من حساب این دختره ی ورپریده رو برسم...

با حالت عصبی گفتم :

اوووووووووووه چه خبره ؟ حق توهین به همدیگه رو ندارید...مگه چی شده ؟

مامان این دخترت ببین چه بلایی سر صورت نازنین من درآورده ...

با این حرفش تازه به صورتش توجه کردم هم من هم علی ... جفتمون زدیم زیر خنده ... امان از این بچه ها ...

 به زور خندمو کنترل کردم و رو به فاطیما گفتم :

دخترم چرا نصف ریش که نه ته ریش برادرتو زدی ؟

مامان ما شرط بسته بودیم که اگه من ریاضیمو بیست بشم هر کاری خواستم انجام بده ولی اون زد زیر قولش و منم تلافی کردم...

نه فاطیما کارت اشتباه بوده ناسلامتی 18 سالته و امسال کنکور می خوای بدی ... زود برو از برادرت عذر خواهی کن...

ولی مامان...

ولی و اما نداریم ...

فاطیما از پشت من در اومد ، رفت روبروی امیرعلی وایساد ، خیلی سختش بود ولی به زور گفت :

بب...ببخ...ببخشید داداش...

بعدم زود دوید سمت اتاقش ...

امیرعلی اومد بره که علی بهش گفت :

شما هم امیرعلی خان دیگه 21 سالته زشته به خواهرت قول می دی و عمل نمی کنی ... از قدیم گفتن مرده و قولش...

امیر علی با سری افتاده گفت :

چشم بابا...

بعدم سریع رفت توی اتاقش...

اونا که رفتن ، من و علی یه نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده ...

خندمون که تموم شد گفتم :

هیچ وقت احساس نکردم این بچه ها از گوشت و خون خودم نیستن....دقیقا همه ی اخلاقاشون به من و تو رفته .... حتی چهرشونم شبیه به ماست...چشمای خاکستری جفتشون ... موهای استخونی فاطیما ... موهای مشکی امیر علی... شاید هیچ وقت بهشون نگم که از خون ما نیستن ...خون و رگ مهم نیست مهم انسانیت آدمه ... ولی ازت ممنونم ... ممنونم که تنهام نزاشتی و در هر شرایطی حمایتم کردی ... حتی در برابرخانوادت ایستادی تا این بچه ها رو آوردیم ... اون 4 سال خیلی سخت بود ... ولی در کنار تو شد بهترین سال های عمرم ...

من از تو ممنونم خانمم که کنارم بودی...حضورت همیشه بهم اعتماد به نفس قوی ای داده...ممنون عزیزم....

بهش خیره شدم مرد من با این سن هنوزم جذاب بود میون موهاش تارهای سفید هم یکی در میون به چشم می خورد...از نیروی انتظامی بازنشسته شده بود و حالا بعد از مرگ بهنام و بهرام ریاست کارخونه به عهده عشق من بود ...

فریبا هم به تنهایی در آمریکا زندگی می کرد و فاطمه خانم هم 2 سال بعد از بهرام فوت کرد ...

دوباره توی چشمای روحم خیره می شم و زمان و مکانو به دست فراموشی می سپاریم ...


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی