لبخندم کمرنگ شد..سرمو زیر انداختم و بعد هم به دریا نگاه کردم..
- هیچی..-- هیچی؟؟!!..- به ظاهرهیچی..-- دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟..- چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد..چون مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست اورد..چون شاهد چنین زندگی هایی بودم..نمی خوام واسه خوشبختیم پول رو تضمین کنم....با محبت..گذشت..وفاداری و از همه مهمتر....با « عشق » میشه یه زندگی مستحکم رو تضمین کرد..مهر من همینه..-- به من نگاه کن..اروم سرمو چرخوندم و تو چشماش خیره شدم..نگاهش توی چشمام می چرخید ..به دنبال صداقت تک تک حرفام..حرفای من از روی دلم بود..عقلم بهش مهر تایید زده بود ..پس چرا تردید داشته باشم؟..-- تو کی هستی؟!..با تعجب نگاش کردم..بازوهامو گرفت..-- تو..دلارام تو از من..از این زندگی که خودم با دستای خودم سیاهش کردم چی می خوای؟..فاصله مون رو پر کردم..با عشق نگاهش کردم..نگاه آرشام بر خلاف این امواج سهمگین اروم بود..اروم ِ اروم..زمزمه وار گفتم: مهرمو.......با صدایی شاید اهسته تر از من جوابم رو داد: کدوم مهر؟!..دستامو گذاشتم رو قفسه ی سینه های مردی که تپش های بلند و محکمش رو به راحتی و با تمام وجود زیر پوست دستم حس می کردم..حتی از روی لباس..این تپش ها با ضربان تند قلبم عجین شده بود..در حالی که نگاهمون در هم گره خورده بود نجواکنان گفتم: همون مهری که الان..جلوی خودت به زبون اوردم..مهریه ی حقیقی من همینه..مهریه ای که با دل بسته بشه..مهریه ای که سیاهی قلم نتونه معنی و درخشش رو تو زندگیمون از بین ببره..مهریه ی من همونیه که گفتم..یکبار..اونم برای همیشه..قفسه ی سینه ش با چه شتابی بالا و پایین می شد..نگاهش برق می زد..برقی که حاضر بودم قسم بخورم برای اولین باره که دارم تو چشمای آرشام می بینم..به خودم اومدم..سرم روی سینه های پهن و عضلانیش بود..صدای قلبش..به همون واضحی که حسش کرده بودم..تنگ منو تو اغوشش گرفته بود و هیچ کدوم قصد جدا شدن از دیگری رو نداشتیم..زیر گوشم به زیباترین شکل ممکن زمزمه کرد: مهریه ت پیش منه..می دونم ازم چی می خوای..به اینکه برام خاص و دست نیافتنی بودی وهستی شک نکن چون باورت دارم..به اینکه از نظر من ذاتت به ارومی اسمت ِ شک نداشته باش..سخته..اینکه بخوام بگم..حتی زمزمه کردنش رو هم در توان خودم نمی بینم..شاید احتیاج دارم که اروم بشم..اینکه تو ارومم کنی..ولی قبل از هر چیز..قبل از هر اتفاقی تو باید همه چیز رو درمورد من بدونی..گذشته ی مبهمی که گریبانگیرم شده..بعد از شنیدن تموم حرفام حق رو به تو میدم که تصمیم درست رو بگیری..اینکه بازهم مهریه ت رو از من طلب می کنی؟..اینکه سر حرفت می مونی؟..تو باید حرفامو بشنوی دلارام..و بعد از اون................محکمتر منو به خودش فشرد و با آه عمیقی که از سینه ش بیرون داد گفت: هر چی که بخوای همون میشه..اینو بهت قول میدم..به نرمی از تو بغلش بیرون اومدم..مات و مبهوت نگاهش کردم..سر در نمیارم..آرشام چی داره میگه؟!..گذشته ی ارشام چه ربطی به الان ِ ما داره؟!..مهرم « عشق آرشام » به من بود..و حالا..این مهر در گروی گذشته ی اونه؟!..دستمو گرفت.. مخالف دریا حرکت کرد..جنگلی که با فاصله از دریا قرار داشت..درسکوت هر دو قدم بر می داشتیم..هرکدوم تو یه فکری بودیم..آرشام رو نمی دونم ولی من..حسابی گیج و منگم............چراغ قوه ی کوچیکی رو از تو جیبش در اورد و روشن کرد..هوا دیگه تاریک شده بود..دستم تو دستش بود..ایستاد..سرمو که بلند کردم خودمو رو به روی کلبه ی چوبی ی دیدم که از ظاهرش مشخص بود یه نفر توش زندگی می کنه..چون هم کنار کلبه دیواری از هیزم روی هم چیده شده بود و هم اینکه حال وهواش نشون نمی داد سالهاست رها شده و کسی سراغش نیومده..دستمو کشید..دنبالش رفتم..کلبه تا در ورودیش دو تا پله می خورد..در رو باز کرد ..داخلش تاریک بود..صدای کشیده شدن فندک و بعد نوری که ازش تو صورتم افتاد..آرشام دستمو ول کرد..دور تا دور کلبه شمع گذاشته بود که با همون فندک روشنشون کرد..فضای کلبه از نور شمع های کوچیک و بزرگ روشن شد..یه تخت نسبتا بزرگ ولی یک نفره گوشه ی کلبه زیر پنجره..یه میز چوبی کنارش که روش پر بود از شمع هایی به رنگ سفید..ملحفه های سفید روی تخت و یه پتوی یک نفره ی شکلاتی رنگ..یه هواپیمای بزرگ که گوشه ی دیوار از سقف اویزون شده بود..تابلوهای زیبایی که از مناظر مختلف، چه غروب افتاب و چه از امواج دریا و چه از سبزی درختای جنگل شمال ترسیم شده بودند تو جای، جای ِ کلبه هم روی دیوار و هم روی زمین به چشم می خورد..- اینجا مال کیه؟!..خیلی خوشگله..روی صندلی چوبی که کنار تخت بود نشست و به منم اشاره که رو تخت بشینم..به طرفش رفتم و آهسته روی تخت چوبی نشستم..نگاهی به اطرافش انداخت و زمزمه کرد: من..- جدی؟!..یه کلبه..اونم وسط جنگل ..خیلی باحاله..-- این مدت که خونه ی عمومحمد نبودم می اومدم اینجا..- چرا اینجا؟!..نگام کرد..پوزخند زد وسرشو چرخوند..-- واسه فکر کردن..- به چی؟!..بلند شد ایستاد..آروم قدم برداشت و رفت کنارپنجره..-- به همه چیز..از وقتی عقد کردیم برای گفتن خیلی چیزا تردید دارم..تا قبل از اون به خودم می گفتم چرا باید پرده از رازی بردارم که جای اون تنها باید توی قلبم باشه؟!..قلبی که روزی فکر می کردم از جنس سنگه..به سنگ بودن خودم به غرور و تکبری که داشتم افتخار می کردم..از غرورم می گفتم..به خودم می بالیدم..افراط گری..سیاهی وتباهی..غرور بیش از حد..گناه..همه و همه شدن جزوی از زندگی یک گناهکار به اسم آرشام..- منظورت از این حرفا چیه؟!..آرشام چی داری میگی؟!..اصلا چرا اومدیم اینجا؟!..نگاهشو از پنجره گرفت و به من دوخت..جدی بود..حتی می تونستم بگم جدی تر از همیشه..-- چرا هیچ وقت ازم نپرسیدی دلارام؟..چرا ازم نپرسیدی سر و کار ِ من با شایان چیه؟..چرا ازم نخواستی برات توضیح بدم کینه ی من از ارسلان به خاطر چیه؟..دلارام چرا حتی یکبار از خودت نپرسیدی این مردی که دارم براش کار می کنم..این مردی که منو تو نقشه هاش شریک کرده کیه؟..چکاره ست؟..چجور ادمیه؟..کارش با ادمای دور و اطرافش چیه؟..چرا ادمی مثل شایان اونجور ازش حساب می بره که همون اول به زور منو از چنگش در نیاورد؟..نقش ارسلان تو زندگی پر از رمز و رازش چیه؟..تو گذشته ی این مرد سرسخت و مغرور چه اتفاقاتی افتاده؟........................... و بلندتر ادامه داد: چرا برای یک بار هم که شده از من نپرسیدی آرشام تو چجور ادمی هستی؟..پاکی یا گناهکار؟..چرا دلارام؟..چرا انقدر ساده از همه چیز حتی از زندگی و آینده ت گذشتی؟..چرا نخواستی بفهمی؟..چرا چشمت و به روی تموم حقیقت ها بستی و حاضر شدی به عقد مردی در بیای که هیچی ازش نمی دونی؟..من هنوز برای تو مبهمم دلارام..می تونم درک کنم که تو هنوز منو به درستی نمی شناسی..رفتارای من برای تو عجیب و غریبه..پس چطور حاضر شدی بدون هیچ سوال و پرسشی در برابر همه چیز کوتاه بیای؟!..چطــــــور؟!..جوابم بهش فقط سکوتم بود و نگاهی که رفته،رفته داشت بارونی می شد..با حرفایی که از ارشام شنیدم..قلبم با هر جمله ش می لرزید..جواب تموم سوالاتش فقط یه جمله بود..« چون تموم مدت عاشق آرشام بودم.. » عشق چشم ادم رو کور می کنه..ادم عاشق همیشه کور ِ ..من ندیدم چون نخواستم که ببینم چون عشق چشمامو بسته بود..من نخواستم که باور کنم آرشام می تونه گناهکار باشه چون هر بار این عشق بود که مانعم می شد..عشق عقل و منطق سرش نمیشه..-- همه چیزو برات میگم..دیگه نمی تونم ساکت باشم..تو الان زن منی..تا به الان سکوت کردی ولی دیشب برای اولین بار خواستی که از گذشته م بدونی..دیگه نمی تونی ازش به سادگی بگذری؟..این یعنی اینکه الان وقتشه..وقتش رسیده که پرده از این راز برداشته بشه..فقط وقتی همه چیزو فهمیدی خودت تصمیم می گیری که باید چکار کنیم..من توی زندگیم اونم تا به الان به هیچ کس اجازه ندادم برای زندگی و آینده م تصمیم بگیره ولی حالا برای اولین بار دارم به یه دختر..به کسی که همسرمه این اجازه رو میدم..بهت اجازه میدم زندگیمو تغییر بدی..چه باهام بمونی و تا اخرش کنارم باشی..درحالی که خودمم نمی دونم ته این خط به کجا می رسه..و چه ترکم کنی و منو تو باتلاقی که دارم دست و پا می زنم رها کنی....و اینو فراموش نکن اگه انگیزه ای نداشتم هیچ وقت به دست و پا زدن نمی افتادم..ولی حالا دیگه نمی تونم..می خوام از مرگ دور باشم..چون برای زندگیم هدف دارم..زندگی که سراسرش شده یک مرداب تا منو درون خودش بکشه و نابود کنه..همین امشب..توی همین کلبه همه چیزو برات میگم..تو خودت خواستی که بشنوی پس....منم دیگه سکوت نمی کنم.. «آرشام»- همیشه آرزوی اینو داشتم که سراسر زندگیم با تموم اتفاقات تلخ و شومش فقط وفقط یه خواب باشه..تا اون موقع بتونم با یه تلنگر بیدار بشم و ببینم که تموم اون اتفاقاته بد یه کابوس بوده و واقعیت نداشته..ولی از واقعیت های زندگی نمیشه فرار کرد..باید تحملشون کرد..نمی تونی رو زخمای دلت مرهمی بذاری چون کسی نیست که مرهمه دلت باشه..همه رفتن و تنهات گذاشتن..باید بمونی و بسوزی و....بسازی..من موندم و سوختم..ولی نتونستم بسازم..خواستم که بجنگم..خواستم بر خلاف رودخونه شنا کنم و خودمو به جایی برسونم که از اونجا پرت شدم..ولی همچین چیزی هیچ وقت امکان پذیر نیست..اینکه بخوای زمان رو به عقب برگردونی..ای کاش می شد..با علم به تموم اتفاقات بر می گشتم و جلوی اون حوادث و می گرفتم..همه ی زندگی من یه کابوسه.. یه خواب..یا یه روزی بیدار میشم و یا..به خواب ابدی فرو میرم و بازگشتی برام نمی مونه..انتخاب دست من نیست..تقدیر رقم خورده..درست از وقتی که پا به این دنیا گذاشتم..« حتی یاد اوریش هم عذابم می داد..هنوزم اون صداها توی گوشم زنگ می زنه..انگار که تموم اون اتفاقات هنوزم جلوی چشمم در حال گذره»..-آرشام ..فرزند ارشد خانواده ی بزرگ و سرشناس ِ تهرانی نسب..فرهاد تهرانی نسب پدرم تاجری قدرتمند و موفق بود..مردی مستبد و مغرور..ودریا مادرم، زنی زیبا ..عاری از محبت و مهر مادری با نگاهی سرد و پر غرور..من تو خانواده ای رشد کردم که هیچ کدوم بویی از عشق و انسانیت نبرده بودند.. پدرم بر حسب اجبار و موقعیت شغلی و مادرم به خاطر پول و ثروت..پدرم تک فرزند بود و تموم اعضای خانواده ش خارج از کشور زندگی می کردند..مادرم هم یه خواهر به اسم ساحل داشت که همراه شوهر و بچه هاش تو کیش ساکن بودند..3 سال و نیم بعد از متولد شدن من مادرم باردار شد..یه خواهر و برادر دوقلو..آرام و آرتام..از همون ابتدا با همون سن کم نسبت بهشون احساس مسئولیت می کردم..در همه حال مراقبشون بودم..هیچ کدوم از ما سه نفرتو دامن پرمهر مادر بزرگ نشدیم..پرستار از ما مراقبت می کرد و نگاهه گرمی از جانب پدر و یا مادر نصیب هیچ کدوم از ما نشد..هر سه ی ما روز به روز بزرگ تر می شدیم و احساس مسئولیت من در مقابل خواهر و برادرم بیشتر..فقط اونا رو داشتم..خواهر مهربونی که به زیبایی اسمش به وجودم آرامش می بخشید ..و آرتام..شیطون و بازیگوش بود و حتی بیشتر از سنش می تونست اتفاقاته اطرافش رو درک کنه..« با یاداوریشون ناخداگاه لبخند کمرنگی نشست رو لبام..چرا چشمام می سوزه؟..چرا یه چیزی تو گلوم سنگینی می کنه؟..چرا دوست دارم فریاد بزنم و اسمشون و از ته دل صدا بزنم؟..خواهرو برادری که....زمونه ی سنگدل به ناحق ازم گرفت»..- 19 سالم بود..شاد و سرحال..با اینکه تو خانواده ی سرد و مستبدی بزرگ شده بودم ولی نخواستم که مثل پدرم خشک و مغرور باشم..یا مثل مادرم با نگاهی سرد و بی روح که تنها پول و سفرهای اروپایی و مهمانی های انچنانی رو به فرزندانش ترجیح می داد..خواستم که مخالف اونها رفتار کنم..شاید با خودم لج کرده بودم..یادمه یه روز آرتام یه نخ سیگار تو دستم دید..از دوستام شنیده بودم بکشی درداتو فراموش می کنی ولی تمومش دروغ بود..دردامو که فراموش نکردم هیچ وابسته شم شده بودم..ارتام اومد کنارم نشست ..اخم کرده بود .. با اینکه 15 سالش بود ولی یه نوجون شاداب و جذاب بود..یه جورایی برعکس ارام که درست مثل اسمش اروم و ساکت بود و با دلی مهربون..با اینکه ارام و ارتام دوقلو بودن ولی از لحاظ ظاهری شباهتی با هم نداشتن ..زل زد تو چشمامو با لحن جدی که ازش بعید می دونستم گفت: داداش آرشام چرا جون خودت و من و آرام واسه ت مهم نیست؟..باتعجب بهش گفتم: سیگار بکشم ضررشو خودم می بینم چرا اسم خودت و آرام و میاری؟..با بغض سرش و انداخت پایین و جوابمو داد: مامان و بابا هیچ علاقه ای به هم ندارن..خودم هر روز شاهد بگو مگوهاشون هستم..ما سه نفر کسی رو جز همدیگه نداریم..اگه می بینی تا الان من و آرام درمقابلشون ساکت بودیم و تو خودمون ریختیم فقط به خاطره اینه که می دونیم اگه از داشتن مهر پدر و مادر بی نصیب موندیم ولی تو رو داریم..همیشه کنارمون بودی و ازمون مراقبت کردی..نذاشتی کمبودی احساس کنیم..فکر نکن بچه م چیزی حالیم نیست..نه داداش تمومش یادمه..که وقتی بچه بودیم شبا از ترس جیغای مامان می اومدیم تو اتاقت و تو ما رو می گرفتی تو بغلت و می گفتی چیزی نیست مامان مریض شده واسه همین جیغ میزنه..ولی وقتی بزرگتر شدیم دلیلش و فهمیدیم که بابا و مامان با هم دعوا می کردند..و تونستیم درک کنیم که چرا اون دروغا رو بهمون می گفتی تا ناراحت نشیم..می دونم همیشه سعی کردی کمبود محبت پدر و مادر رو تو زندگیمون حس نکنیم..ولی حالا اگه خدایی نکرده سلامتیت به خطر بیافته من و ارام هم نابود میشیم..نمی خوایم تنها کسی که داریم و از دست بدیم..وبا گریه سرشو گذاشت رو شونه م و گفت: تو رو خدا با خودت اینکارو نکن..« چشمامو بستم..سوزشش هر لحظه بیشتر میشه..دردی ناگهانی تو قلبم حس کردم..یه درد مبهم..دستمو ناخداگاه گذاشتم رو سینه م..مشتش کردم..توی این قلب کوهی از درد نشسته ..تحملش سخته..خیلی سخت»..-آرتام حرفایی زد که قلبممو به درد اورد..نفرتم از از اون دو نفر روز به روز بیشتر می شد..غم تو نگاهه آرتام و اشک ِ تو چشمای آرام..دیگه ارامشی نداشتم..یادمه با چه نفرتی اون نخ سیگار و زیر پام له کردم..« هنوزم سیگار می کشم..گاهی که به گذشته بر می گردم و با خودم لج می کنم به دور از قسمی که به خاطر آرتام و آرام خوردم اینکارو می کنم..چون دیگه آرامی نیست که بشه مرهم زخمای برادرش..دیگه آرتامی وجود نداره که با شیطنتاش لبخند و مهمون لبام کنه..خانواده ی من 3 نفره بود..من..آرتام و آرام..الان کاملا حس می کنم که تا چه حد تنها و بی کسم»..- شایان رابطه ی نزدیکی با پدرم داشت..ارسلان برادرزاده ی شایان یکی از دوستان صمیمی من بود..پسری تنوع طلب ولی تو رفاقت کم نمیذاشت..لااقل اون زمان من اینطور فکر می کردم..پای ارسلان کم کم به خونه ی ما باز شد..به هر بهانه ای که می تونست به دیدنم می اومد..پسر توداری بودم و دوست نداشتم دوستامو به خونمون دعوت کنم..می خواستم مشکلاتمون بین خودمون بمونه و جایی درز نکنه..ولی ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود و من دست کم گرفتمش..یه روز که از دانشگاه برگشتم خونه صدای جر و بحث از اتاق پدر ومادرم نظرمو جلب کرد..برای اولین بار کنجکاو شدم و دلیلش هم دو چیز بود..بین مکالماتشون شنیدم که مادرم مرتب اسم «زن دوم» و «لیلا» رو می اورد و با خشونت حرف می زد..اون روز متوجه شدم پدرم مجددا ازدواج کرده..مادرم حالا که فهمیده بود قصد داشت از پدرم جدا بشه..اونم مخالفتی از خودش نشون نداد..مادرم قهر کرد و رفت خونه ی پدرش..پدر و مادرش سالها پیش مرده بودن و اون تنها بود..بی توجه به سه تا فرزندش که با نگاهی غم زده و اشک آلود به مادرشون خیره شده بودند که چمدون به دست از در ویلا بیرون رفت..« هنوزم اون لحظه رو فراموش نکردم..گریه های آرام و التماس های آرتام برای نگه داشتن مادر..منی که با در اغوش کشیدنشون سعی داشتم ارومشون کنم ولی حال خودم دست کمی از اونا نداشت..ناخواسته اشک می ریختم..چه روزای سختی بود»..تا اون موقع اوضاع خوبی نداشتیم و حالا وضع بدتر هم شده بود..پدرم تا نیمه شب بیرون از خونه بود و اخر شب خسته و گرفته بر می گشت .. بدون اینکه چشمش به ما بیافته و بگه مردید یا زنده اید و اصلا مشکلی دارید یا نه یکراست می رفت تو اتاقش..آرام گریه می کرد..بغلش می کردم و دلداریش می دادم که بالاخره یه روز همه چیز درست میشه..بهش امید واهی می دادم..از اینده ای که خودمم ازش بی خبر بودم..نمی دونم تا حالا اینو شنیدی یا نه که کسی اگه از جانب خانواده ش مورد بی مهری قرار بگیره ناخواسته به سمت شخصی کشش پیدا می کنه که حتی شده کوچکترین محبتی از جانبش دیده باشه..و آرام تو این مرحله قرار داشت..خواهرمهربون وساده ی من گول حرفای پوچ و تو خالی و به ظاهر عاشقانه ی ارسلان رو خورده بود..با اینکه از همه طرف ذهنم درگیر بود ولی هیچ وقت از خواهر و برادرم غافل نشدم..آرام دیگه آرام ِ سابق نبود..نوعی بی قراری رو تو رفتارش می دیدم..از مدرسه که بر می گشت بدون هیچ حرفی می رفت تو اتاقش و تا صداش نمی زدم بیرون نمی اومد..ساکت و گوشه گیر شده بود و گاهی وقتی کتاب می خوند بی دلیل لبخند می زد..می دونستم فکرش یه جای دیگه ست..حتی آرتام هم متوجه این قضیه شده بود..یه شب رفتم تواتاقش تا باهاش حرف بزنم..وقتی دید جدی هستم با من من و تردید شروع کرد به حرف زدن..گفت که ارسلان براش نامه می نویسه و از عشقش به آرام میگه..هر روز بعد ازمدرسه همدیگه رو می بینن و ارسلان همونجا نامه رو بهش میده..«دستامو مشت کردم..فقط خدا می دونه تا چه حد از ارسلان نفرت دارم..از تموم اون کسایی که توی نابودی زندگی ما نقش داشتند و پدر و مادرم با بی مسئولیتی خودشون خیلی راحت به اونها چنین اجازه ای رو دادند»..-تا مرز جنون پیش رفته بودم..حاضرم قسم بخورم که اگه ارسلان همون موقع دم دستم بود گردنشو خرد می کردم..آرام عصبانیتمو دید..سرش داد زدم..گریه می کرد..می گفت اونم ارسلان و دوست داره..می گفت عشق ارسلان و قبول داره..هرچی بهش گفتم با زندگیت اینکارو نکن آرام..ارسلان اون کسی نیست که بتونه صادقانه عاشق دختری بشه قبول نکرد و محکم رو حرفش ایستاد..گفت چون من غیرتی شدم دارم اینو میگم..گفت ارسلان بهش گفته که نذار آرشام چیزی از این موضوع بفهمه وگرنه مخالفت می کنه چون منو قبول نداره..ولی من با چشم خودم شاهد ه*و*س بازی های ارسلان بودم و دوست نداشتم خواهر ِساده و زود باورم تو دامش بیافته..رفتم سر وقتش و تا می خورد گرفتمش زیر مشت و لگد..اونم کم نمیاورد ولی وقتی دید کوتاه نمیام گفت دیگه سمت خواهرت پیدام نمیشه ولی اینطور نشد و وقتی آرام و تعقیب کردم دیدم که هنوز باهاش رابطه داره..خام ِ حرفای ارسلان شده بود..اومد پیشمو با عصبانیت و گریه بهم گفت که حق ندارم تو زندگیش دخالت کنم..گفت از دید اون ارسلان کاملا ایده ال ِ و همونیه که می تونه خوشبختش کنه..بهش گفتم بی خیال ِ ارسلان بشه و درسشو بخونه این ادم حتی ارزش فکر کردن هم نداره چه برسه عشق ِ تو که انقدر پاک و مهربونی..اما قبول نکرد..بهش گفتم اگه بهت ثابت کنم چی؟..مردد بود..ولی منو هم قبول داشت..می دونست حرفی که بزنم سرش وایسادم..قبول کرد..تنها به این شرط که بهش ثابت بشه ارسلان ادم درستی نیست.. « نفسمو با آه عمیقی بیرون دادم..حرارتی شدید سراتا پامو گرفته بود که انگار دارم تو کوره ای از اتیش ذوب میشم..حس عصبانیت و خشم و در عین حال ناراحتی که وجودمو پر کرده بود باعث می شد هر لحظه حالم خراب تر از اینی که هست بشه»..- پای لیلا توسط پدرم به خونه مون باز شد..پدرم گفت که از حالا به بعد لیلا با ما زندگی می کنه..یه دختر نسبتا زیبا و جذاب..شک نداشتم که اون هم چشمش دنبال ثروت پدرمه و به همین خاطر حاضر شده با وجود این همه اختلاف سنی ِ بینشون به عقدش در بیاد..تو خوش گذرونی افراط می کرد ولی تنها خوبی که داشت این بود که کاری به کار ما نداشت ..گاهی با من حرف میزد .. هرچی بهش محل نمی دادم ول کن نبود..از رنگ سیاه متنفر بود..می گفت دلش می گیره..« با یاداوری اینکه به خاطر نفرتم از اون همیشه تیره می پوشیدم تا به خیال خودم اینجوری عذابش بدم پوزخند زدم..لیلا همون کسی بود که با خیانتش وضعیتمون رو از چیزی که بود بدتر کرد..شاید اگه مادرم مثل همه ی مادرای دنیا با نجابت زندگی می کرد و به بچه هاش عشق می ورزید الان آرام روکنارم داشتم و سرنوشت آرتام اونطور دردناک نمی شد..من به این روز نمی افتادم و در حسرت خانواده ای که هیچ وقت نداشتم نمی سوختم..اگه پدرم کمی مسئولیت پذیر بود و به خانواده ش توجه می کرد هیچ کدوم از اون اتفاقات نمی افتاد..هر دوی اونها رو مسبب اصلی تموم این حوادث می دونستم»..- به آرتام قضیه ی ارسلان و گفتم..اونم نتونست آرام و متقاعد کنه که این کارش درست نیست..نقشه م و باهاشون در میون گذاشتم..اینکه یه دختر رو بفرستم جلو و آرام عکس العمل ارسلان و ببینه..مخالف بود ولی برای قبولی این نقشه و دیدن نتیجه ش چاره ی دیگه ای نداشت..نقشه همونطور که می خواستم پیش رفت..ارسلان به حدی با اون دخترگرم گرفت که آرام یک لحظه ازشون چشم بر نمی داشت..ما تو ماشین بودیم و اون دختر هم تو ماشین ارسلان..صحنه ی بوسیدنشون رو آرام با چشم خودش دید..وقتی ارسلان اونو برد خونه ی خودش و........اون دختر اینکاره بود پس مشکلی پیش نمی اومد..از طریق یکی از دوستام پیداش کرده بودم که برای اینکارمناسب بود..آرام همه چیز و دید و یک کلمه هم حرف نزد..حتی گریه هم نمی کرد..وقتی رسیدیم خونه گفت که می خواد استراحت کنه و خسته ست..بهش حق می دادم..باید با خودش خلوت می کرد..اون شب بابت این قضیه حسابی ناراحت بودم..پدرم گفت که یکی از دوستان نزدیکش یه مهمونی ِ خاص ترتیب داده لیلا هم همراهش بود و به اصرار لیلا پدرم ازم خواست که منم همراهیشون کنم..گفت که جوونای زیادی تو مهمونی شرکت دارن و می تونم اونجا سرمو گرم کنم..تو فکر این چیزا نبودم..ناراحته آرام بودم..با اینکه آرتامم پیشش بود..نمی دونم چی شد که دقیقه ی آخر تصمیم گرفتم همراهشون برم..« شاید قسمت سخت گذشته ی من همینجا بود..برای گفتنشون تردید داشتم..همیشه می ترسیدم که وقتی خواستم براش از گذشته م بگم تو این قسمت از زندگیم کم بیارم و ندونم باید چکار کنم..ترس از این که با فهمیدنشون اونو از دست بدم..من گناهی نداشتم..مادرمو بی گناه نمی دونستم ولی حتی به زبون اوردنش هم برام سخت بود..اینکه مادرت............ولی نمی تونم پرده از اون راز بردارم»..- مهمونی تا قبل از شام رسمیت خودش و حفظ کرده بود ولی بعد از اون هر کس برای خودش یه گوشه مشغول شد..مشروب سرو می شد و همه داشتن ل*ذ*ت می بردند..صدای خنده از گوشه و کنار قطع نمی شد..نمی دونستم مادرم هم تو مهمونی حضور داره..از مدت طلاقشون 1 ماه می گذشت..با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود..یکی از مستخدمین به طرفم اومد و کاغذی رو داد دستم..روش یه نوشته بود ( بیا طبقه ی بالا سمت راست راهروی اول اتاق چهارم) ..با تعجب نگاهمو به بالا دوختم..نمی دونستم این پیغام از طرف کیه..ولی کنجکاو بودم دلیلش و بدونم..طبق همون نوشته رفتم طبقه ی بالا..خیلی خوب یادمه که اون شب بارون می اومد..صدای رعد و برق رو واضح می شنیدم بالا سر و صدا کمتر بود..از توی اتاق صدای زنی رو شنیدم که با صدایی پر از ناز با چند نفر مشغول حرف زدن بود..لای در باز بود و فضای اتاق نیمه تاریک..درو کمی بیشتر باز کردم..تعجبم از این بود که اگه کسی تو اتاقه چرا درو باز گذاشته؟!..« فک منقبض شده م رو محکم تر روی هم فشردم..صورتم از این همه حرارت سرخ شده بود وبه نفس نفس افتاده بودم..خدایا چقدر سخته..حتی تصور کردن اون لحظه و به یاداوردنش برام عذاب اوره..ای کاش برای همیشه تو سینه م نگهش می داشتم و به زبون نمی اوردم..دارم شکنجه میشم..نمی تونم از دلارام بگذرم..اون باید همه چیزو بدونه..اما نه..همه چیز نه..حالا نهصدام می لرزید..به وضوح می دیدم که بغض تو گلوم هر لحظه داره سنگین تر میشه..ای کاش فقط صدام بود ولی همه ی وجودم از روی عصبانیت و خشم می لرزید ..سعی داشتم بغضمو مخفی کنم..سخت بود»..- روی تخت 5 تا مرد نشسته بودن..دو تا آباژور پایه بلند کنار تخت روشن بود..چهره ی هر 5 نفر برام اشنا بود..از دوستای نسبتا دور پدرم بودن..هر 5 نفر تاجر و ثروتمند..و یک زن با لباسی نیمه ب*ر*ه*ن*ه بین اونها نشسته بود و با ل*و*ن*د*ی می خندید و حرف می زد .. نگاهه ه*و*س* آ*ل*و*د*ه شون به هیکل زن خیره مونده بود..صداش توی گوشم زنگ می زد..یه صدای آشنا..شک داشتم..دستم رو دستگیره بود و می لرزید..اون 5 نفر مست بودن و قهقهه می زدند..عرق سردی نشست رو پیشونیم ..سر خوردن ِ قطرات عرق و روی ستون فقراتم حس می کردم..منتظر بودم برگرده تا چهره ش رو ببینم و مطمئن بشم که خودش نیست و من دارم اشتباه می کنم..رعد و برق می زد و صدای شر شر بارون با صدای خنده های دلبرانه ی زن عجین شده بود..بالاخره برگشت و من اونچه که نباید ببینم رو دیدم..مادرم با صورتی ارایش کرده از همیشه زیباتر شده بود و توی اون لباس نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ی مشکی جلوی اون 5 نفر با اون نگاه های وقیح..درحال ل*و*ن*د*ی بود..یکی از اونها به بدنش دست کشید..ناخداگاه چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشردم..دست چپمو مشت کردم..گوشه ی لبمو گزیدم..نفس نفس می زدم..از زور خشم..نفرت..از صحنه ای که پیش روم بود و با چشمای خودم شاهد بودم..با شنیدن صدای ناله چشم باز کردم..مادرم در اغوش اون 5 نفر بود و............«چقدر دردناکه که یک پسر شاهد عشق بازی مادرش با مردای غریبه باشه..غیرتی که تو وجودم می جوشید در حال لبریز شدن بود..توی اون لحظه ارزوم این بود از روی خجالت و سرافکندگی مرگم و هر چه زودتر ببینم..مغزم قفل کرده بود..به روی هر تصمیمی»..- نتونستم خودمو کنترل کنم وهمین که خواستم برم تو اتاق دستی نشست رو شونه م..تند برگشتم و نگاهش کردم..لیلا بود که با لبخند محوی رو لباش منو نگاه می کرد..اون زن پست فطرت..از روی حسادت هر کاری انجام می داد..اون هم تنها به خاطر اینکه هر چه زودتر نابودی مادرم رو به چشم ببینه..اینکه چطور اون شب جلوی چشم پسرش حقیر جلوه کرد..بازومو گرفت و به زور منو از اتاق دور کرد..لیلا اون شب بهم گفت که مادرم با 4 تا مرد دیگه هم رابطه ی پنهانی داره و یکی از اونها معشوقه ش ِ ..وقتی اینو شنیدم داد زدم ..یادمه سیلی محکمی خوابوندم تو صورتش ولی یه نفر جلومو گرفت که اگه اون نبود تیکه تیکه ش می کردم..می خواستم همه ی حرصمو سر اون خالی کنم..جنون پیدا کرده بودم..دست خودم نبود..به کمک همون مرد جلومو گرفت وگرنه اگه پام به اتاق می رسید معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد..خون جلوی چشمامو گرفته بود..لیلا اسم تک تکشون و بهم گفت..به قدری عصبانی بودم و به دنبال حقیقت که ازش نپرسیدم توی لعنتی این همه اطلاعات و از کجا اوردی؟!..امارشو گرفتم که 2 شب دیگه با مردی که لیلا اون رو معشوقه ش معرفی کرده بود قرار داره..اونم توی خونه ی مادرم..اون شب رفتم ولی نتونستم چهره ی اون مرد و ببینم..پشتش به من بود و وقتی مقابل مادرم نشست ستون وسط هال مانع از دیدم می شد..وقتی صدای سگش و از تو باغ شنیدم مجبور شدم از روی دیوار فرار کنم..همه ی حرفای لیلا درست از اب در اومد..وقتی از خودش پرسیدم بهم گفت که دست مادرمه ..دوستای صمیمی ..و همه ی این اطلاعات رو خود مادرم قبلا در اختیارش گذاشته ..اما حالا هیچ رابطه ای با هم ندارن..خواستم باور کنم ولی نتونستم..یه جای کار می لنگید ..برام مهم نبود..هراونچه که باید می دیدم و دیده بودم..خواستم با پدرم حرف بزنم ولی فایده ای نداشت..پدرم همون موقع در مقابل مادرم احساس مسئولیت نمی کرد و حالا که کوچکترین ارزشی براش نداشت..شب ها کابوس می دیدم..چهره ی همونایی که با مادرم بودند تو یه هاله ای از تاریکی..مثل یه سایه..از همون شب تو مهمونی خواب و خوراک ازم گرفته شد..از لیلا نفرت داشتم..نمی دونم چرا ولی اونو توی این ماجرا نقش اصلی می دونستم..اینکه مادرم به این روز افتاد تقصیر اون بود..یه حسی بهم می گفت لیلا نمی تونه یه ادم معمولی باشه..اون لحظه داغ بودم و حالیم نبود که کسی مادرمو مجبور نکرده و به خواسته ی خودش تموم اینکارا رو انجام داده..اوضاعم داغون بود ..یه روز زد به سرم خواستم برم در خونه ش ولی بین راه بهم خبر دادن که آرام خودکشی کرده و الان تو بیمارستانه..وقتی خودمو رسوندم که دیر شده بود..خواهرم..کسی که با حضورش تو زندگیم بهم آرامش می داد چشماشو برای همیشه به روی این دنیای پر از ریا و گناه بسته بود..« نتونستم خودمو کنترل کنم..قطره اشکی که ناخواسته نزدیک بود روی گونه م بنشینه رو با فشار دادن انگشتم به روی چشمام جلوی ریزششون رو گرفتم..10 ساله که گریه نکردم..یاد گرفتم از جنس سنگ باشم ولی حالا با به خاطر اوردن تک تک لحظه های نحس و شوم زندگیم نمی تونم کنترلی روی خودم داشته باشم..آرام خواهرم بود..خواهر مهربونی که قلب پاکی داشت..هنوز خیلی زود بود که بخواد اسیر خاک بشه ..جوون بود..آرزوهای زیادی داشت..همیشه به باعث و بانیش لعنت می فرستادم..تو زندگیم کم از این دنیا ضربه نخورده بودم»..-با مرگ آرام خرد شدم..حس می کردم یه پدرم که فرزندش و از دست داده..بی مسئولیتی کردم..نتونستم از آرامم مراقبت کنم..اون به خاطر من مرد..من باعثش بودم و خودمو مقصر می دونستم..برام نامه نوشته بود و گذاشته بود تو اتاقم..وقتی نامه ش و باز کردم که پیراهن سیاه به تن داشتم و چشمام پر از اشک بود.. تو نامه ش نوشته بود که دیگه نمی تونه این زندگی رو تحمل کنه..زندگی که از همون اولش روی ناسازگاریش و نشونمون داد..گفت که ارسلان رو دوست داشته و همیشه خداروشکر می کرده که حالا بعد از این همه سختی و بی مهری یکی رو داره که اینطور دوستش داشته باشه..ولی ازش خیانت دیده ..نوشته بود که دیگه انگیزه ای واسه زنده بودن نداره..نه از پدر محبت دیده و نه از مادر..نوشته بود می خواد به خدا نزدیکتر بشه شاید اون بهش بگه چرا زندگی رو انقدر برامون تلخ رقم زده؟..نوشته بود اگه به خاطر ارسلان سرت داد زدم داداشی منو ببخش..اینو بدون همیشه دوستت داشتم و دارم..مجبورم تنهات بذارم..« و تنهام گذاشت..ندونست با رفتنش چقدر عذاب کشیدم..به خاطر بی مهری پدر و مادرم هیچ وقت اشک نریختم ولی به خاطر آرام و آرتام یه گوشه می نشستم و به یاد خاطراتشون صورتم خیس از اشک می شد..به خاطر دردناک بودنش..به خاطر تموم زجرهایی که کشیدم همیشه از گذشته م فراری بودم..هنوزم چشمام می سوخت..سردی چشمام سدی شده بود تا جلوی اشکامو بگیرم..ولی گرمی این اشکا کم کم داره یخ چشمامو ذوب می کنه..حس می کنم نمی تونم بیش از این جلوی خودمو بگیرم..ولی بازم سرسختانه مقاومت می کردم»..- با مرگ آرام و کابوس های شبانه م به یه مرده ی متحرک تبدیل شدم..وضعیت آرتام ازمن بهتر بود..اونم خواهر دوقلوش رو از دست داده بود و این براش سخت بود ولی فقط همینو می دونست و کم کم بهش عادت می کرد..ولی من چی؟..منی که شاهد گناهکار بودن مادرم بودم..گناهی که هیچ بخششی درش جایز نبود..مادرم تو مراسم آرام حاضر شد و شاهد نگاهه مملو از نفرت من به خودش بود..وقتی اطرافمون خلوت شد رفتم پیشش ..هر اونچه که می دونستم و از سر بیزاری بهش گفتم..زار می زد و چیزی نمی گفت..با شونه های خمیده از کنار قبر آرام بلند شد..سرشو زیر انداخته بود..فقط بهش گفتم چرا؟..چرا با ما اینکارو کردی؟..نگام نکرد..گریه امونش نمی داد..میون هق هقاش گفت که ایدز داره..گفت اون عوضیا بهش نظر داشتن و به خاطر اوناست که الان زندگیشو از دست داده..می خواسته انتقام بگیره..وقتی از پدرم جدا شده فهمیده ایدز داره..به پدرم گفته و اونم ازمایش داده ولی اون مبتلا نشده..چون مدت زمان طولانی با هم رابطه نداشتن..گفت زمان زیادی برای زنده بودن نداره..داره میره خارج و دیگه هم به اینجا بر نمی گرده..اون رفت..شوک بزرگی بود..« و اینجا رازی وجود داشت که نمی خواستم دلارام از وجودش با خبر بشه..نمی دونم تردید و تو چشمای سرخم دید یا نه ولی الان وقتش نبود»..-نموند تا ازش بپرسم..هنوز قانع نشده بودم..منو تو ابهامات گذاشت و رفت..همه ی نفرتم از اون 9 نفر بود..کسایی که زندگیمونو به نابودی کشیدن..کسایی که به مادرم نظر داشتن..اونا مبتلا نشدن چون مادرم نموند تا انتقامش رو بگیره..گفت که اون شب در اون حد باهاشون نبوده برای همین هیچ کدوم از اون 9 نفر مبتلا نشده بودند..هرگز نمی تونستم اینو تحمل کنم..در کنار درسم به دنبال راه چاره ای بودم..هیچی از درس و دانشگاه نمی فهمیدم ولی چون جزو دانشجویان نمونه بودم می تونستم تا جایی خودمو بالا بکشم..باید جبران می کردم..باید می موندم و می جنگیدم..هدفمم همین بود..رشته ی مهندسی کامپیوتر..رشته ی مورد علاقه م بود..به خلبانی هم علاقه ی زیادی داشتم..ولی گنجایشش رو نداشتم..سفر با هواپیما و داشتن تمرکز در حین خلبانی..هیچ کدوم رو در خودم نمی دیدم..« به هواپیمایی که از سقف کلبه اویزون بود نگاه کردم..عاشق خلبانی بودم..حس پرواز..سبکبالی و رهایی از هر چیزی..واقعا ل*ذ*ت *ب*خ*ش بود..هیچ وقت به اونچه که می خواستم نرسیدم»..نقاشی می کردم..کابوس های شبانه م و به روی بوم میاوردم..همون سایه ها..تک تک برام تکرار می شدند..تصویر مادرم..نسبت به همه چیز سرد شده بودم..هیچ چیز تو زندگی رنگ و بوی خودشو نداشت..همه چیز برام سیاه و کدر شده بود..از همه نفرت داشتم..از همه..پدرم..مادرم..اطرافیانم..چند ماه گذشت..پدرم گفت که داره واسه چند روز میره سفر کاری خارج از کشور..همون شهری که اقوامش ساکن هستند..از من و آرتام هم خواست همراهش بریم..من قبول نکردم ..ولی آرتام گفت که باهاش میره..به شب نکشید خبر اوردن هواپیمایی که آرتام و پدرم توش بودند به علت نقص فنی اتیش می گیره و منفجر میشه..تو لیست پرواز هم اسماشون بوده و سوار هواپیما شدند..«با خدا قهر کرده بودم چون اونو هم مقصر می دونستم..از همون زمان با خودم عهد کردم که دیگه اسمش و نیارم..ولی نتونستم..خیلی جاها یادش می افتادم اما با لجبازی اونو نادیده می گرفتم..فکر می کردم خدا رو فراموش کردم ولی وقتی با دلارام اشنا شدم و فهمیدم هنوز زنده م و حق حیات دارم اروم اروم به وجودش پی بردم..هنوزم ازش دلگیرم..اینکه چرا تقدیرم رو اینطور عذاب اور و دردناک رقم زد؟»..-همه ی اتفاقات شوم پشت سر هم..گاهی باورم نمیشه همه ی این حوادث برای من و خانواده م اتفاق افتاده باشه..پیش خودم میگم مگه میشه؟!..از همون اول تا به الان؟!..از خدا گله داشتم..یه جورایی باهاش قهر کرده بودم..با این وجود من موندم و قلبی که تبدیل به سنگ شد..همه رو از دست داده بودم..دیگه کسی رو نداشتم که به عنوان خانواده بهش تکیه کنم..از همون اول بی کس و تنها بودم تا به الان..بعد از یه مدت کوتاه لیلا سهمشو گرفت و رفت پی کارش..تو فکر انتقام بودم..حالا که هیچ انگیزه ای واسه زندگیم نداشتم..یه جوونه 20 ساله با کوهی از مشکلات..همون موقع بود که شایان اومد پیشم و باهام حرف زد..بهم گفت که حاضره راهنماییم کنه..گفت باهاش کار کنم و قسم بخورم که 10 سال کنارش می مونم و در مقابل دِینی که بهش دارم براش کار کنم..کارایی که تنها از من بر می اومد و کسی رو دستم بلند نمی شد..آرشامی که روزی قلب مهربونی داشت و به عشق خواهر و برادرش تو سینه ش می تپید تبدیل شد به سنگ سخت و نفوذ ناپذیری که همه ی سدها رو از سر راهش بر می داشت..وقتی درسم تموم شد بیشتر مواقع کارای شرکت و می سپردم دست شرکا و خودم با شایان همراه می شدم..ازهمون اول قانون خودمو بهش گفتم..اینکه ادم نمی کشم..به بچه ها کاری ندارم..اهل دختر و دختربازی هم نیستم..ولی 3 نفر رو ناخواسته کشتم..قصد نابود کردن من رو داشتن و نتونستم کاری بکنم..دستم به خون الوده شد و از این بابت گناهکارم..ازاون 9 نفر 8 نفر رو پیدا کردم ..قصدم این بود هر کدوم که دختر داشت باهاشون طرح دوستی بریزم و با احساساتشون بازی کنم و در اخر که ازشون سواستفاده کردم رهاشون کنم..ولی حاضرم قسم بخورم که حتی دستمم به تن و بدنشون نزدم..چشم به جسمشون ندوخته بودم فقط با روحشون کار داشتم..می دونستم هر ادمی از نظر روحی بالاترین اسیب رو می بینه که حتی جسم هم نمی تونه اون درد رو به این شفافی حس کنه..می دونستم باید از نقطه ضعف طرفم استفاده کنم تا به هدفم برسم..همه شون هم یک یا دوتا دختر و داشتن..در غیراینصورت باید یه فکر دیگه می کردم..نفر نهم دلربا بود اون هم به این خاطر که منو یاد مادرم مینداخت..با همون بلند پروازی ها و اینکه خیلی راحت با وجود عشقی که به ظاهر به من داشت به خاطر اهدافش همه چیز رو نادیده گرفت..من علاقه ای بهش نداشتم و تموم توجهم از روی همین شباهت بود و حدسم در موردش کاملا درست از آب در اومد..باهاش مثل بقیه رفتار نکردم ولی خودش نخواست کنار بکشه..« حقیقت همین بود..دلربا از همه نظر شبیه به مادرم بود..بارها خواستم اونو از سرم باز کنم ولی نتونستم..اون با سیاست خاصی هر لحظه به من نزدیک تر می شد..هر روز بیشتر از قبل شاهد شباهت های اخلاقی اون دو نفر به هم می شدم..و دلیل اصلی که خواستم ازش انتقام بگیرم همین بود»..- اون 8 نفرکه از دوستان پدرم بودند و با مادرم رابطه داشتند زیاد از نزدیک منو ندیده بودند..چون نه تو محافلشون ظاهر می شدم و نه باهاشون حرف می زدم واسه همین شناخته زیادی روی من نداشتند..جدا از اون مرد که معشوقه ی مادرم بود..وقتی به کمک شایان همه ی دارایی پدرم و فروختم از نو شروع کردم و کارخونه ی جدید تاسیس کردم ..کارخونه ی خرید و فروش و ساخت قطعات کامپیوتری ِ پیشرفته..«نسب» رو از فامیلیم حذف کردم..همه فکر می کردن تنها بازمانده ی خانواده ی تهرانی نسب رفته خارج و دیگه بر نمی گرده ولی این ذهنیت رو من به کمک شایان برای همه شون ساختم..و یه جور دیگه بهشون نزدیک شدم..سال ها گذشت تا تونستم خودمو اماده کنم..با ارسلان رابطه ی خوبی ندارم به خاطر خواهرم..اگه می بینی هنوز زنده ست و داره نفس می کشه بدون که تمومش به خاطر شایان ِ..ولی حالا دیگه اوضاع فرق کرد..دیگه اون آرشام سابق نیستم..مطمئن باش اگه 1 روز از عمرم باقی مونده باشه بالاخره ازش انتقام خون خواهرم و می گیرم..آرام پاک بود و لیاقتش این نبود که به خاطر وجود ننگ و کثیف ارسلان نصیب خاک بشه..نمی تونم به گذشته برگردم ولی می خوام از این به بعد بدون دغدغه زندگی کنم..واقعا خسته شدم..« نگاهش کردم..تموم مدت در سکوت به همه ی حرفام با دقت گوش می داد..صورتش از اشک خیس بود و دستاشو با استرس در هم می فشرد..چشمای خاکستری و آرامش بخشش در اثر گریه سرخ شده بود..اخمامو در هم کشیدم..طاقت نداشتم ببینم..سرمو زیر انداختم ..لحنم آروم بود»..- هنوز دنبال نفر دهم می گردم..دلربا نفر نهم بود که ازش گذشتم..اون 8 نفر رو پیدا کردم و همه رو یه جا جمع کردم..بعضیاشون تغییر کرده بودن ..ولی هنوز تعدادیشون خلق و خوی گذشته رو در خودشون داشتن..وقتی شنیدم که چندتا از اون دخترا به خاطر کار من خودکشی کردن یاد آرام افتادم..گذشته جلوی چشمام بود..وقتی جسم سردشو تو اغوشم گرفتم و تو گوشش با گریه می نالیدم و حرف می زدم..ولی این دخترا جون سالم به در برده بودن..ولشون کردم ولی قبل از اون جوری به وحشت انداختمشون که هر گناهی تو گذشته مرتکب شده بودند رو 100 بار جلوی چشماشون اوردم..من اون کسی نبودم که بخوام مجازات کنم..فقط می خواستم انتقام بگیرم ولی خدا خیلی وقت پیش اینکارو کرده بود..اون ها تقاص پس داده بودند..هر کدوم به نوعی..باز هم وجودش و حس کرده بودم..اینکه اگه من فراموشش کردم اون هیچ وقت تنهام نذاشت..ای کاش تا اینجا پیش نمی رفتم و همه چیز و به خودش سپرده بودم ..ای کاش هیچ وقت فکر انتقام به سرم نمی زد و خدا رو از یاد نمی بردم..تا حالا اینقدر احساس گناه نکنم..خود کرده را تدبیر نیست..خودم خواستم تا به این روز بیافتم..پس حق گله کردن ندارم..توی این مدت از شایان کارهای درستی ندیدم..خیلی جاها خواست بهم نارو بزنه ولی نتونست..بالاخره یه روز این بازی رو تمومش می کنم..خاطراتمو تو یه دفتر ثبت کردم و پیش خودم نگه داشتم..یه دفترچه ی کوچیک که مال آرام بود..به یادگار با خودم داشتم و هر اونچه که به ذهنم می رسید رو درش یادداشت می کردم..«به گردنم دست کشیدم..صلیبی که به گردنم بود و طی این 10 سال هیچ وقت از خودم دورش نکرده بودم»..-- این گردنبند یادگار پدرمه..از وقتی تصمیم گرفتم مثل خودش سرسخت و مغرور باشم اینو به گردنم انداختم..حالا تو از همه ی گذشته ی من با خبری..می دونی چیا به من گذشته و چه گناهانی رو خواسته و ناخواسته تو زندگیم مرتکب شدم..ازت می خوام در مورد همه شون فکر کنی..تصمیمت هر چی که باشه قبول می کنم..تو درگاه ایستادم..سرمو بلند کردم و نفس عمیق کشیدم..ترسی مبهم تو دلم بهم اجازه نمی داد قدم بعدی رو بردارم..می ترسیدم از دستش بدم..فقط اونو داشتم..اون انگیزه ی من برای ادامه ی زندگیم بود..دلارام کسی بود که تونست قلب یخ زده م رو گرم کنه..صورتمو به حالت نیمرخ به طرفش برگردوندم..و لحنی که گرفتگی صدام رو به وضوح نشون می داد..-ازت می خوام این مدتی که با هم بودیم رو به یاد بیاری..دوست دارم به همه چیز خوب فکر کنی ..به تموم حرفام..به گذشته م ..به کارایی که کردم..ازت می خوام تصمیم عجولانه نگیری..از حالا به بعد می خوام دنبال آرامش باشم..اونو کنار تو پیدا کردم..آرامش از دست رفته م رو تو بهم برگردوندی..پس...........نمی تونم بهش بگم..حس می کنم هنوزم باید سکوت کنم..با مکث کوتاهی از در کلبه بیرون رفتم.. ****************************« دلارام»با پشت دست اشکامو پاک کردم..ازهمون موقع که شروع کرد هر لحظه در حال تجزیه و تحلیل گفته هاش بودم..احساس گرمای شدید اذیتم می کرد..گره ی شالمو باز کردم ..از زور گرما احساس خفگی بهم دست داده بود..سردی زنجیرو به روی دستم حس کردم..تو مشتم گرفتم و فشردم..از جام بلند شدم و رفتم تو درگاه ایستادم..پایین پله ها کمی با فاصله از کلبه آتیش روشن کرده بود و کنارش نشسته بود..نگاهه خیره ش به اتیش نشون می داد تو فکر ِ ..از کلبه بیرون رفتم ..درست رو به روش کنار آتیش نشستم..هر دو سکوت کرده بودیم..چند لحظه گذشت..صدام می لرزید..گرمم بود و گرمای اتیش حالمو بدتر می کرد..چرا داغ شدم؟!..صدام لرزش خاصی داشت..- می خوام چند تا سوال ازت بپرسم..می تونم؟..نگاهشو از آتیش گرفت..یه چوب نسبتا باریک تو دستش بود و با همون چوب هیزما رو زیر و رو می کرد..صدای سوختن چوبا و شعله ور شدن آتیش سکوت بینمون رو برهم می زد..سرشو تکون داد..لبامو با نوک زبون تر کردم..اب دهنم و قورت دادم ..نگاهمو به شعله های آتیش دوختم..- چرا حس می کنم همه ی گذشته ت اون چیزی نیست که برام گفتی؟!..--این چه سوالیه؟!..نگاهش کردم..چشم ازم گرفت و به اطراف نگاه کرد..********************************************«آرشام»شوکه شده بودم..نفس عمیق کشیدم و گفتم: من همه چیزو برات گفتم..موضوعه دیگه ای نمونده ..با سرسختی تمام گفت: ولی من مطمئنم..وسطای داستان تا قبل از اینکه به قضیه ی مادرت برسی همه چیزو مو به مو تعریف می کردی ولی از اونجا به بعدش و خلاصه کردی..دیدم که چطور آشفته شدی..هر بار که جمله ای رو به زبون میاوردی چشماتومی بستی و نفس عمیق می کشیدی..می خوام که همه چیزو برام بگی..کلافه ازجام بلند شدم و بلند گفتم:نمی تونم..تا همینجاشم دارم عذاب می کشم..با بغض جوابمو داد..-من نمی خوام تو رنج بکشی آرشام..به خدا قصدم این نیست ولی دوست دارم هرچی که تو دلت داری رو بریزی بیرون..اینجوری هم من می تونم درست فکر کنم و هم تو سبک میشی..تا کی می خوای سکوت کنی؟!..با حرص خاصی به تیکه چوبی که جلو پام بود لگد زدم و با خشم به دلارام نگاه کردم..-نمی تونم پرده از رازی بردارم که حتی دوباره فکر کردن بهش هم باعث عذابم میشه..دلارام تو از گذشته ی من فقط همینایی رو می دونی که برات گفتم..اگه همه چیزو نگفتم لااقل حرف دروغی هم از جانبم نشنیدی..- پس اشتباه نکردم تو داری یه چیزی رو پنهون می کنی..با خشم و عصبانیت غیرقابل کنترلی داد زدم: آره..آره چون حتی نمی خوام به زبون بیارم..چرا حالیت نیست دلارام؟..چرا حال و روزمو درک نمی کنی؟..تا همینجا تونستم خودمو کنترل کنم بس نیست؟..اشک تو نگاهه افسونگرش حلقه بست..چشماشو بست وسرشو تکون دادم ..معصومیت چهره ش دلم و به درد اورد..ریتم نفسام نامنظم بود..وقتی صدای گرفته و در عین حال عصبیم رو شنید چشماشو اروم باز کردم..-- چی بهت بگم؟..چی رو می خوای بدونی؟..اینکه از اسم و رسم واقعیم هیچی نمی دونم؟..اینکه از اسم و نام خانوادگیم فقط اسممو به خاطر دارم ؟...........و بلندتر همراه با همون بغض لعنتی داد زدم: اینکه من آرشام تهرانی نسب نیستـــــم؟؟!!..مات و مبهوت منو نگاه می کرد..با صدایی که رفته رفته اروم می شد و بغض تو گلوم رو واضح تر نشون می داد ادامه دادم: حالا که دلت می خواد بدونی پس گوش کن..من فقط آرشامم..تهرانی نسب نیستم..من پسر فرهاد تهرانی نسب تاجر بزرگ و ثروتمند نیستم..من پسر همون مردی هستم که همه اون رو به چشم معشوقه ی مادرم می شناختن..من پسر کسی هستم که ازش هیچ اسم و فامیلی ندارم..مادرم منو به دنیا اورد ولی نه از فرهاد ..قبل از اینکه به عقد فرهاد در بیاد با اون مرد ازدوج کرد..1 ماه بعد از عروسی اونو تنها گذاشت..زندگی که بر پایه ی عشق شروع شده بود یک شبه نابود شد..به اجبار پدرش غیابی طلاق می گیره ولی اون زمان منو باردار بود..با هزار بدبختی و پارتی بازی منو از چشم خانواده ی شوهرش پنهون می کنه..وقتی با فرهاد ازدواج کرد که منو باردار بود..فرهاد از روی علاقه با مادرم ازدواج نکرد تنها به خاطر موقعیته شغلیش و اینکه پدربزرگم در قباله انجام کارهای خلاف و پارتی بازی که توی این کار میشه گفت حرفه ای به حساب می اومد ازش می خواد با دخترش که مادر من بود ازدواج کنه ..فرهاد برای اینکه از مقام و منصبش چیزی کم نشه هیچ وقت نزدیک کارهای خلاف نمی شد ولی حالا با وجود این معامله از همه نظر می تونست خودشو تامین کنه چرا که پدربزرگم هم کم از اون پول و ثروت نداشت..تو تجارت با هم شریک بودن و هردو با وجود این وصلت سود خوبی به جیب می زدند..فرهاد ِمتشخص و خوش تیپ و ثروتمند..نظر هر دختری رو به راحتی جلب می کرد و مادرم رفته رفته به خاطر ثروت و مقام فرهاد حاضر شد به عقدش در بیاد..ولی نبود ِ محبت تو زندگی مشترکشون باعث میشه هر روز از هم دورتر بشن..زندگی که بر پایه ی یک معامله شروع شد نه از روی علاقه..«کنار آتیش زانو زدم..سرتا پام می لرزید..دستامو به زانوم گرفتم و کمی به سمت آتیش مایل شدم ..کف دستامو به روی چشمام فشار دادم..لعنتی..الان وقتش نیست..نمی خوام اشکی رو صورتم جاری بشه..آرشام هنوزم باید مغرور باقی بمونه..باید سرسخت بودنش و حفظ کنه..دستامو اوردم پایین و نگاهمو که اشک درش حلقه بسته بود به شعله های رقصان ِ آتیش دوختم..»- لیلا دوست به ظاهر صمیمی مادرم خیلی راحت بهش خیانت کرد..و این درست زمانی بود که پدر واقعی من بعد از مدت ها برگشته و می خواد با مادرم رابطه ی عاشقانه ی گذشته ش و از نو شروع کنه..اون زمان من بچه بودم و چیزی حالیم نبود..لیلا عاشق فرهاد میشه..من سن واقعی اون رو بهت نگفتم در حالی که لیلا تقریبا هم سن مادرم بود ولی با چهره ای شاداب تر..به فرهاد نزدیک میشه و با ترفند های زنانه خیلی راحت اونو خام خودش می کنه و این در صورتیه که رابطه ی دوستیش و با مادرم حفظ می کنه..اونم هم از همه جا بی خبر به اون اعتماد داشته..از فرهاد روز به روز بیشتر فاصله می گیره که مقصر هر دوی اونها بودن و از طرفی با وجود عشق قدیمیش که ازش یه پسر داشته به اون نزدیک تر میشه..اون مرد برای دومین بار مادرم و فریب میده..میگه که مجبور بوده ترکش کنه..مادرم و ترغیب به طلاق می کنه تا بعد از جدایی باز با هم ازدواج کنند ولی مادرم به خاطر آرام و آرتام قبول نمی کنه..با این حال رابطه ش و با اون مرد قطع نمی کنه..چون حس می کرده که هنوز عاشقش ِ و می تونه اشتباهات گذشته ش و ببخشه..دوستای پدرم تو مهمونی مادرمو می بینن ..با وجود متاهل بودن چشم به زنی داشتن که هم شوهر داشت و هم بچه ..دقیقا تو یه فاصله ی مشخص شده دل ه*و*س بازشون رو به مادرم نباختند بلکه هر کدوم با نقشه ای حساب شده قصد به دست اوردن اون رو داشتن..مادرم زن فوق العاده زیبایی بود و می تونست به راحتی دل هر مردی رو به دست بیاره..البته جز فرهاد که هیچ وقت نخواست عاشقش باشه..اون 8 نفر به هر طریقی قصد برقراری رابطه با مادرم و داشتن..ولی اون تموم مدت با ترس و وحشت از دستشون فرار می کرد..حتی یه بار به فرهاد میگه که دیگه اونا رو تو خونه راه نده ولی برخلاف تصورش اون قهقهه می زنه و میگه که مادرم خودشیفته ست و توهمه اینو داره که همه ی مردا بهش نظر دارن..خیلی وقتا ساده از موضوعی گذشتن می تونه عواقب بد و ناخوشایندی رو در پی داشته باشه..مثل فرهاد که هیچ وقت نخواست باور کنه مادرم ناموسشه و ما بچه هاش..گرچه من از رگ و ریشه ش نبودم ولی همیشه اونو به چشم پدرم می دیدم..رشته ای به نام محبت بین مادرم و فرهاد وجود نداشت تا اونها رو بهم پیوند بده..می دید که فرهاد تا چه حد نسبت بهش بی توجهه و به همین خاطر با خودش و زندگیش لج کرد..اون هم افکارش مثل فرهاد بود..به جای اینکه به فکر بچه هاش باشه و اینده شون براش مهم باشه راهی رو در پیش گرفت که هیچ برگشتی درش نبود..«بد کرد..با من و بقیه بد کرد..این راهش نبود و ای کاش یه جو علاقه تو وجودش نسبت به ما داشت و پول و زیبایی رو ملاک خوشبختیش قرار نمی داد..اشتباه کرد..اون از زیباییش برای انتقام گرفتن از مرد های ه*و*س* ب*ا*ز استفاده کرد..وقتی که فهمید رسیده ته خط و دیگه راه برگشتی نداره..کلافه تو موهام دست کشیدم و به اسمون شب خیره شدم..نمی خواستم بهش نگاه کنم..چون به محض اینکه چشمش به چشمام بیافته پی به حال درونم می بره..هیچ وقت نخواستم دل کسی برام بسوزه..همیشه دنبال ارامش بودم ولی نذاشتم کسی با دلسوزی نگام کنه..می دونستم دلارام همچین دختری نیست ولی اونم یه ادم ِ »..- یه شب میره خونه ی اون مرد که حتی نمی خوام اون رو پدر خطاب کنم از سر ناراحتی درخواست خوردن مشروبش رو قبول می کنه..هردو مست می کنن و دیگه تو حال خودشون نبودن..اون شب اتفاقی که نباید بیافته میافته و مادرم غافل از اینکه اون مرد مبتلا به ایدز ِ فرداش با حالی زار و خسته نادم از کاری که کرده بر می گرده خونه..وقتی می فهمه که خودش موضوع رو با مادرم در میون میذاره..میگه که از زور مستی نمی دونسته داره چکار می کنه..اینکه نباید باهاش رابطه داشته باشه و..مادرم ناراحت بوده که چرا زودتر متوجه نشده و اون مرد در جوابش میگه که چون نمی خواستم به این دلیل ترکم کنی..« از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن..دستم و تو جیبم فرو بردم و با خشونت خاصی که رفتارم کاملا اینو نشون می داد به سنگ ریزه هایی که جلوی پام بود لگد زدم»..- مادرم وقتی می فهمه نابود میشه .. باعث و بانیش کسی جز معشوقه ش نبوده..مردی که همیشه عاشقش بود..بهش میگه که تازه 2 ساله مبتلا شده و اون هم به خاطر رابطه با یه زن هر جایی..می فهمه که دیگه آخر خطه..و این درست زمانیه که لیلا از مشکلش باخبر بوده و از این فرصت سواستفاده می کنه..بالاخره با فرهاد عقد می کنند اون هم به دور از چشم مادرم..از فرهاد جدا میشه.. لیلا از همه چیز خبر داشته..حتی از وجود اون 8 تا مردی که به اون نظر داشتن..مادرم به فرهاد علاقه ای نداشته ولی از خیانت دوستش ناراحت میشه..از زندگی می بره و می خواد از همه ی مردای ه*ی*ز* و ه*و*س باز انتقام بگیره..فکر می کنه رسیده ته خط می خواد تا اونجایی که می تونه خودش و به مردایی که قصد خیانت دارن و چشمشون دنبال زنای متاهله نزدیک بشه..ولی اون شب من متوجهه قضایا میشم..لیلا می خواست خرد شدن مادرم و ببینه اونم جلوی پسرش که همینطورم شد..این حسادت لعنتی زندگیمون و به گند کشید..مادرم شکست وقتی که فهمید من از همه چیز خبر دارم..اون روز توی قبرستون سر قبر آرام یه پاکت بهم داد و گفت که دارم میرم..توی پاکت یه نوار بود و یه نامه..توی اون نوار همه چیز رو با صدای خودش ضبط کرده بود..و توی نامه ازم خواسته بود که حلالش کنم..گفته بود تو زندگیش مرتکب گناه شده و از خدا می خواد اونو ببخشه..مدتی بعد از آلمان برام نامه اومد یکی از دوستان مادرم اونو فرستاده بود .. نوشته بود که مادرم مرده..با شوک این خبر رفتم آلمان تا ببینم این خبر حقیقت داره یا نه..دوستش می گفت هر روز غروب می نشسته کنار پنجره و با گریه زل می زده به اسمون و زیر لب با خودش حرف می زده..می گفت زن بیچاره از غصه دق کرد و با وجود بیماریش دووم نیاورد..از همون روز رابطه ی من با لیلا سرد شد..نگاهم بهش از سر نفرت بود و کینه ای که ازش تو دلم داشتم..وقتی فهمیدم فرزند واقعی فرهاد نیستم تا یه مدت رفتم شمال و با هیچ کس حرف نزدم..فقط می خواستم فکر کنم..به همه چیز..به تموم اتفاقاتی که پشت سرهم برام افتاده بود.. هنوزم خودمو آرشام تهرانی نسب می دونستم..حاضر نبودم به اسم و رسمم شک کنم..مادرم نه توی نوار و نه توی نامه ش هچ چیز از پدر واقعیم نگفته بود..ظاهرا همه ی مدارک مربوط به اون رو از بین برده بود..هنوزم نمی دونم زنده ست یا مرده..گرچه به زنده بودنش شک دارم ولی دست بردار نیستم و تا پیداش نکنم حتی مرده ش و اروم نمی شینم..فهمیدن این موضوع شوک بزرگی رو بهم وارد کرد ولی مشکلات من تو زندگی یکی دو تا نبود ..عمومحمد و بی بی تو ویلای مادرم زندگی می کردن..وقتایی که می رفتیم ویلا بی بی آشپزی می کرد و عمومحمد به درختا می رسید..اون موقع بچه هاش زنده بودن ..بعد از مرگ مادرم اون ویلا منو یاد خاطره های تلخم می انداخت..برای همین فروختمش..سندش به نامم بود..اون موقع که مادرم سندش و به نامم زد تعجب کردم که چرا من؟!..ولی حالا دلیلش و می دونستم..بی بی گفت که می خوان برگردن روستا..قبول کردم ولی هیچ وقت ازشون غافل نشدم..هیچ کس از وجود اون ها باخبر نبود..و بقیه ی ماجرا هم همونایی ِ که برات تعریف کردم..نگاهه دلارام گرفته بود و صداش بغض داشت..-باورم نمیشه..واقعا گذشته ی عجیبی داری..پوزخند زدم..-- زندگی من تلخ تر از زهر ِ ..-حتی الان؟!..تو چشماش خیره شدم..نه..الان دیگه نه..- همیشه بر خلاف ظاهر سرد و خشکم به دنبال آرامش بودم..کارهای شایان عصبیم می کرد..اگه پای اجبار وسط نبود نه خودش و زنده میذاشتم نه ارسلان ِ پست فطرت و که خواهرم و به روز سیاه نشوند..ولی با این حال سیاستم و حفظ کردم..برای رسیدن به هدفم باید خیلی جاها نقش بازی می کردم..یاد گرفته بودم که چطور یه بازیگر حرفه ای باشم..مکث کوتاهی کردم و بدون اینکه نگاهش کنم ادامه دادم: وقتی کنارت بودم وآرامش نگاهت و می دیدم یاد آرام میافتادم..تو شیطنت می کردی ولی اون همیشه ساکت بود..وقتی اسمتو شنیدم به حرکاتت دقیق شدم..درست به معنای اسمت بودی..با نگاهی پر گلایه زل زد تو چشمام و گفت: پس منو کنار خودت نگه داشتی چون من تو رو یاد خواهرت میندازم درسته؟!..محو صورتش شده بودم که با اخمای در هم به آتیش زل زده بود و حتی پلک هم نمی زد..صدامو که شنید سرشو بلند کرد..هر لحظه بیشتر حس می کردم که به این دختر نیاز دارم..-اون ارامش ِ پاکی که من دنبالش بودم اره..اونو تو هر دوی شما می دیدم..ولی..........-- ولی چی؟!..درگیر نگاهه افسونگرش بودم..نمی خواستم چشم از اون چهره ی دل نشین که حالا یه نوع معصومیت رو توش می دیدم بردارم..- تو یه دختر خاصی..حتی طرز نگاهت..تموم حرکات و رفتارت..در عین حال که می تونی منبع آرامش باشی خیلی راحت هم می تونی منو عصبانی کنی..دقیقا می دونی چه کاری رو تو چه زمانی انجام بدی..همین تو رو برای من خاص کرده..لبخند زد..با لبخند چهره ش دلنشین تر می شد و هر بار تپش های قلبم رو بلندتر و کوبنده تر تو سینه م حس می کردم..دیگه طاقت نداشتم..- تصمیمت و گرفتی؟..لبخند از رو لباش محو شد..بعد از سکوت کوتاهی جوابمو داد:هنوز سوالام تموم نشده ..- بپرس مطمئن باش بی جواب نمی مونی..-- تو گذشته ت چیز خاصی ندیدم که بخوام بگم نمیشه ازش گذشت.....نگاهه دقیقی به چهره ش انداختم که کوبنده ادامه داد: کاری که با اون دخترا کردی واسه م قابل هضم نیست..نمی تونم درکت کنم که به خاطر انتقام از پدراشون با زندگی و اینده شون بازی کردی..واسه این چه توضیحی داری که قانع کننده باشه؟..اخمامو کشیدم تو هم..حدس می زدم مشکلش با کدوم قسمت از گذشته م باشه..- من برای نابود کردن اون ادما باید نقطه ضعفشون و در نظر می گرفتم..اون زمان حس انتقام جویی در من منطقم رو از بین برده بود..هیچ وقت با کلک و زبون چرب و نرم اون دخترا به سمت خودم نکشیدم..با میل و خواسته ی خودشون بهم نزدیک می شدن..نمونه ش شیدا که در برقراری رابطه اولین قدم رو اون برداشت..می خواستم از سرنوشتم انتقام بگیرم..از سرنوشتی که چیزی جز تلخی و نفرت و کینه برای من نداشت..از هر کسی که باعث و بانی نابودی زندگیم بود..بعد از مرگ فرهاد و آرتام هنوز چهلمشون سر نشده بود که لیلا تصادف می کنه و توی این حادثه جفت پاهاشو از دست میده..خوشحال بودم که بالاخره تقاص کاراشو پس داده ..تو این کار من دستی نداشتم..از شایان به خاطر هوس بازیاش و اینکه حتی به زنای شوهردارهم رحم نمی کرد متنفر بودم..ولی مجبور بودم تحملش کنم..گاهی زندگی بهت دوتا راه واسه انتخاب بیشتر نمیده..انتخاب اول بهت فرصت میده بمونی و با انگیزه برای هدفت مبارزه کنی..و انتخاب دوم باز هم فرصت موندن بهت میده ولی اینجا دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ی زندگیت نداری ..چون حس می کنی به پوچی رسیدی..درست همون حسی که من داشتم وشایان با حرفایی که بهم زد باعث شد به فکر انتقام بیافتم..هیچ کدوم از این اتفاقات تصادفی نبود..فرهاد به خاطر موقعیت مالیش دشمن زیاد داشت..وقتی هواپیما منفجر شد شک کردم که اونا توی همون هواپیما باشن وشاید تمومش صحنه سازی باشه..چون خیلی وقتا می دیدم که خطراته احتمالی از جانب دشمناش رو تو خونه مطرح می کنه..سعی داشت به ما بفهمونه که بیشترمراقب خودمون باشیم..گرچه سرنخی پیدا نکردم ولی هنوز هم به اون اتفاق مشکوکم..منتظر بودم چیزی بگه..ولی انگار واسه پرسیدنش تردید داشت..نگاهشو تو چشمام دوخت و با لحن ارومی گفت:از کارایی که توی این 10 سال کردی پشیمونی؟..جدیو محکم جوابش و دادم: شاید نشه اسمشو پشیمونی گذاشت..ولی احساس گناه می کنم..همیشه خودمو یک گناهکار می دونستم فقط به دو دلیل..فریب اون9 نفر که دلربا هم جزوشون بود و..3 نفری که ناخواسته به دستم کشته شدن..نخواستم که یه قاتل باشم ولی برای رسیدن به هدفم باید زنده می موندم و از خودم دفاع می کردم..اونا ادمای درستی نبودن..-- ولی من نمی تونم مثل تو انقدر ساده ازش بگذرم..به نظرم تو اول باید قبول کنی که مرتکب اشتباه شدی..اینکه میگی قبول داری گناهکاری درست ولی هنوز احساس پشیمونی نمی کنی..با لحنی که خشونت درش به وضوح پیدا بود گفتم: می خوای حس ندامت و تو چشمام ببینی؟!..اگه بگم پشیمونم چی میشه؟..من حق تصمیم گیری رو بهت دادم..تا حالا از رازی که تو زندگیم داشتم با کسی حرف نزدم.. ولی تو رو از بقیه سوا می دونستم..بهت گفتم فهمیدم کارم درست نبوده و نباید با زندگی اون دخترا بازی می کردم..گفتم اون 3 تا قتلی که انجام دادم رو به گردن می گیرم و به خاطر نجات جون خودم اون کارو کردم..با شایان همکاری کردم چون بهش نیاز داشتم..اگه شده یه لحظه خودت و جای من بذاری می تونی درکم کنی که چرا اینکارا رو انجام دادم..بدون هیچ حرف اضافه ای فقط می خوام بهم بگی..2 تا راه پیش رومون هست..یا همینجوری که هستم قبولم می کنی و باهام می مونی یا اگرم نمی تونی با من و گذشته م و کارهایی که انجام دادم کنار بیای..می تونی بری و پشت سرتم نگاه نکنی..فقط وقتی رفتی بدون من بازم سر حرفم هستم و دیگه نمی خوام به همون آرشام سابق برگردم..گرچه دیگه امیدی ندارم ولی اگه زندگیم به 2 روز ختم بشه می خوام توی این 2 روز جوری زندگی کنم که ازاد باشم..به دور از گناهانی که تا به الان مرتکب شدم..می خوام فراموش کنم..روی کمکت حساب کرده بودم ولی تو هم حق داری که برای اینده ت تصمیم بگیری..مطمئنا زندگی در کنار مردی مثل من که همه چیزش و حتی هویتشو باخته اسون نیست..تصمیمت هرچی که باشه قبول می کنم.. **************************************«دلارام»نتونستم جلوی زبونم و بگیرم..خودمم تردید داشتما ..اما..نتونستم ساکت بمونم..-ولى من نمى تونم با این مسائل کنار بیام..با همون اخمى که رو صورتش بود سرش و تکون داد ..از آتیش فاصله گرفت..به تنه ى یکى از درختا تکیه داد..حقیقت و بهش نگفتم..من هیچ وقت نمى تونم نسبت به آرشام بی تفاوت باشم..حتى اگه بخوامم نمى تونم..قلبم این اجازه رو بهم نمی داد..از کارایى که کرده پشیمون نیست و فقط احساس گناه مى کنه..از این بابت نگران بودم..اگه الان احساس پشیمونى نکنه چه تضمینى وجود داره که در آینده بازم تصمیم به انجام چنین کارایى نگیره؟ ..نگران بودم..نگران آینده..آینده اى که برام مبهم بود..از جانب آرشام مطمئن نبودم..اینکه احساساتمون متقابله؟..چه چیزى قراره تو زندگى ضامن خوشبختیمون بشه؟..میگه بمون تا آرامش بگیرم..تا بتونم به کمکت گذشته م و فراموش کنم..ولى یک بار در نمیشه بگه مى خوامت چون دوست دارم..باهات مى مونم چون قلبم فقط واسه تو مى تپه..آخه این مرد تا چه حد مغروره ِِِِِِِِ؟.. شاید اینجورى فرجى شد..با این کارم مى خوام به هر دومون کمک کنم..تو خودش بود..اروم بلند شدم..بدون هیچ سر و صدایى رفتم پشت کلبه..پشت دیوار چوبی کلبه ایستادم و بدون اینکه دیده بشم به آرشام نگاه کردم..وای که اینجا چقدر تاریکه..علاوه بر اون سردمم شده بود..شاید از روی استرس ِ ..ولی هوا هم خیلی سرد بود..قطره قطره بارون شروع به باریدن کرد..تا چند دقیقه که اصلا حواسش به اطراف نبود..به خودش اومد و از درخت فاصله گرفت..رفت سمت آتیش و خاموشش کرد..حتما فکر کرده برگشتم تو کلبه..آتیش و که خاموش کرد کاملا اطرافم تاریک شد..نور شمع از پنجره تو صورتم مى افتاد و به کمک اونا مى تونستم متوجهه اطرافم باشم..از همونجا زیر نظر داشتمش..شاید کارم بچگانه باشه ولى خوى سرکشم دوباره بیدار شده بود و دوست داشتم عکس العمل آرشام و توى اون لحظه ببینم..با قدم هایى شمرده اروم رفت تو کلبه و حالا از پنجره مى تونستم چهره ى درهم و گرفته ش و ببینم..از این بابت ناراحت بودم..با تردید به صورتش نگاه کردم و خواستم از پنجره فاصله بگیرم تا برم تو ولى با دیدن عکس العملش جورى ایستادم که نتونه منو ببینه..نگاهش و یه دور اطراف کلبه چرخوند..داشت دنبالم مى گشت..با یه مکث کوتاه در حالى که ترس و نگرانى رو به وضوح تو چهره و حرکاتش مى دیدم اسمم و صدا زد..به سرعت از در کلبه زد بیرون ..در همون حال با صداى بلند اسمم و صدا مى زد..-- دلارام..دلارام کجایى؟..دلارام الان وقت شوخى نیست هر جا هستى بیا بیرون..این اطراف تاریکه دختر ممکنه بلایى سرت بیاد..چراغ قوه ش دستش بود..تشویش و نگرانى تو صداش موج مى زد..پشتش به من بود ..و بدون اینکه خودش متوجه بشه آهسته قدم برداشتم و پشت سرش ایستادم..با شنیدن صدام تند برگشت و پشت سرش و نگاه کرد..نور چراغ قوه تو صورتم افتاد..اذیتم مى کرد براى همین با اخم صورتمو برگردوندم..- چرا تظاهر به نگرانى مى کنى؟..چرا نمى تونم باور کنم که نگاهت به خاطر من ...............نذاشت ادامه بدم داد زد:منظورت از این قائم موشک بازیا چیه؟..چى رو نمى تونى باور کنى؟..اینکه نگرانتم؟.......و بلندتر ادامه داد: اینکه نمى تونم حتى یه لحظه به نداشتنت فکر کنم؟..دستمو گرفت و با حرص نگام کرد..اما لحنش بر خلاف نگاهش اروم بود..--یعنى با من بودن انقدر برات سخته؟..دستمو از تو دستش بیرون کشیدم..نمى خواستم در مقابلش کم بیارم ولى دست خودم نبود ..سخته تو یه همچین موقعیتی مقابلش باشم و بی تفاوت ازش بگذرم..اما....-با تو بودن اون هم بدون احساس ِ متقابل سخته..سخته که نتونم بهت اعتماد کنم..مى ترسم..خواستم برگردم تو کلبه ..ولی با حضور ناگهانیش درحالی که رو به روم ایستاده بود خشکم زد..دستم و گرفت....--پس حرف حسابت سر بى اعتمادی ِ ..-تو ازم مى خواى بمونم و بهت کمک کنم..ولى اگه موندم چه تضمینى وجود داره که کاراى گذشته ت و تکرار نکنى؟..تو که میگى احساس پشیمونى نمى کنى ..دستمو از تو دست داغ و پر حرارتش کشیدم بیرون و رفتم تو کلبه..ول کن نبود..پشت سرم اومد..--صبر کن و جوابتو بگیر.........رو به روم ایستاد.........-- واسه توجیه کردن تو این حرفا رو نمى زنم واسه تبرئه کردن خودمم نیست..اما بدون اگه از کارایى که کردم پشیمون نبودم هیچ وقت تصمیم نمی گرفتم که بخوام تغییر کنم..تا همین چند ماه پیش جورى رفتار مى کردم که تبدیل به یه ادم مغرور و متکبر شده بودم..از بالا به اطرافیانم نگاه مى کردم ..هیج کس و جز خودم و هیچ کارى رو جز کاراى خودم قبول نداشتم..حتى به خدا پشت کرده بودم..کسى مثل من اگه یه روز تصمیم بگیره و بخواد یه ادم دیگه بشه شک نکن که مى تونه..تنها انگیزه و امیده که بهش این قدرتو میده..........................و با لحنی ارومتر در حالى که نگاهه نافذش محو چشمام بود ادامه داد: امید من تویى..چرا مى خواى ناامیدم کنى؟..بهم اعتماد کن..من کسى نیستم که از حرفم برگردم..اگه تو رو تو زندگیم نداشتم شک نکن هنوز همون ارشام گذشته بودم..پس مطمئن باش.. هیچ کس جز من نمى تونه این اطمینان و بهت بده ..چند لحظه تو چشمام نگاه کرد..نگاهش برق می زد..می خواستم همونی باشه که پیش خودم حدس می زدم..همونی که قلبمم بهم نهیب می زد..سکوتم و که دید چشماشو بست..فکش منقبض شده بود..اخماشو کشید تو هم و صورتش و برگردوند..پشت به من ایستاد..دستاش و برد تو جیبش و سرش و بالا گرفت..قلبم دیوانه وار تو سینه م مى زد..داغ کرده بودم..انگار که بین شعله های آتیش دارم دست و پا می زنم..چقدر بی تابشم..قلبم برای آغوشش پر می کشید..دوست داشتم از پشت بغلش کنم و سرمو بذارم رو شونه ش و دستامو رو سینه ش قفل کنم..و فقط بهش بگم نمیرم..می خوام باهات بمونم..فقط با تو آرشام..ولی این غرور لعنتی..این ترس مبهم..خدایا چکار کنم؟!..حس می کنم کم کم دارم طاقتمو از دست میدم..نمی تونم یه لحظه بدون آرشام سر کنم..حتم داشتم می تونه رو حرفش بمونه چون ادم مغروری مثل آرشام وقتی اینطور با ندامت حرف می زنه حتما می دونه می خواد چکار کنه..چرا بهش یه شانس واسه اثبات خودش و احساسش ندم؟..چرا اونو از خودم دور کنم؟..گذشته ی ارشام هر چی که بوده نباید برات مهم باشه دلارام..اینو خودت گفتی که عشق ارشام رو با هیچ چیز عوض نمی کنی ..و حتی گذشته ش هم برات مهم نیست..دلارام به خودت بیا..مغرور نباش..لااقل تو این یه مورد غرورت و در نظر نگیر چون اونو برای همیشه از دست میدی..تو اینو نمی خوای..دلارام..بهش بگو..لبمو گزیدم..چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم..با لبخند چشم باز کردم و تا اومدم دهنمو باز کنم و حرفامو بهش بزنم صداش تو گوشم پیچید و دهنمو بست................جدى بود..ولى چرا حس مى کنم که صداش می لرزه؟..شایدم نه..شاید این احساس من باشه..ولی نه..مطمئنم..« آهنگ دو راهی از میلاد کیانی »چشمامو روی تو میبندم، جلوی اشکامو میگیرمبه دروغ به خودم میگم که دلتنگت نیستم وقتی میرم-- بیشتر از این اصرار نمى کنم..می دونم که تصمیم خودتو گرفتى..همیشه هر چیزی رو که خواستم به اجبار به دست اوردم..ولی حالا می بینم که همه چیز رو نمیشه به زور تصاحب کرد..مخصوصا.............نفسش و آه مانند از سینه بیرون داد..سرشو به طرفین تکون داد و به در کلبه نگاه کرد..هیچ تغییری تو ژستش ایجاد نکرد..حتی برنگشت نگام کنه..عین مجسمه خشکم زده بود..جاده آمادست تا راهی شم، تورو به خاطراتم بسپارمبا اینکه خودم تمومش کردم اما تو رفتن تردید دارم-- توی این بارون نمی تونیم برگردیم..هوا هم تاریکه ......... از فردا ازادی که هر کار خواستی انجام بدی..یه کم دیگه صبر کنی ترتیب انتقالت و به یه جای امن میدم....یه جایی که من نباشم..رفت کنار پنجره و به قطرات بارون نگاه کرد ..که چطور محکم خودشون و به شیشه ی پنجره می کوبیدند..لحنش آروم تر از قبل شد..حالش یه جورایی گرفته بود..-- باهات ازدواج کردم ولی نه از روی اجبار..از روی دلم..پیش خودم نگهت داشتم نه به خاطر منافع خودم چون یه چیزی مانعم می شد..یه چیزی که برام تازگی داشت..وقتی طبق نقشه وارد خونه ی شایان شدی دیدم نمی تونم طاقت بیارم و خواستم که برگردی ولی تو موندی..چون قصد انتقام از شایان و داشتی..حاضر بودم جون خودم تو خطر بیافته ولی تو..هرگز اتفاق بدی واسه ت نیافته......به صورتش دست کشید..دستش و رو گونه ش گذاشت و سرشو بالا گرفت..--حاضر شدم از گذشته م برات بگم..پرده از رازی برداشتم که تنها تو از اون باخبری..برای اولین بار طی این 10 سال گناهانم رو قبول کردم ..حس پشیمونی رو برای اولین بار تجربه کردم..برگشت و نگام کرد..پوزخند محوی نشست رو لباش..پوزخندی که جنبه ی تمسخر نداشت..از روی غم بود..--با اینکه بهت حق می دادم ولی احمقانه رفتار کردم..اینکه می مونی و تنهام نمیذاری..ولی تو باید بری..حتی اگه من بخوام بمونی..من اون کسی نیستم که در کنارم خوشبخت بشی..یه ادم سرد با غروری که ستایشش می کنه..زندگی در کنار چنین ادمی برای تو خشک وبی روح ِ..و از شناختی که من روی تو دارم می دونم نمی تونی با چنین مردی زندگی کنی..من خوشبختت نمی کنم دلارام..من اون ادم نیستم..و با قدم هایی تند و شتابزده از در کلبه زد بیرون..نگاهه غم زده م به پنجره افتاد..بارون ِ تندی شروع به باریدن کرده بود..اسمون رعد و برق می زد..اشکام راه خودش رو پیدا کردن..سر دو راهی میمونم همیشهنه میتوم برم و نه بمونمتو فراموشم نمیشی عزیزمچراشو خودم نمیدونمچشمامو بستم و سعی کردم بغض سنگین ِ تو گلوم رو قورت بدم..به گردنم دست کشیدم..سردی زنجیر دقیقا متضاد با حرارت بدنم بود..تو مشتم فشارش دادم..چشمام و باز کردم و به سرعت از کلبه بیرون رفتم..تو حواست پرته اما من تک تک درداتو میدونممن پر از بغضم اما بازم تو و چشماتو میخندونمبا صدای آرومی هق هق می کردم..همه جا تاریک بود..اطرافمو نگاه کردم تا شاید اونو ببینم..از کلبه فاصله گرفتم..همونجایی که آرشام قبلا آتیش روشن کرده بود ایستادم ..صورتمو رو به اسمون بلند کردم..گریه می کردم و قطرات بارون همراه با اشکایی که از چشمام جاری بود رو صورتم سر می خورد..از ته دل صداش زدم ..جیغ کشیدم :آرشــــــام..چند بار پشت سرهم ..و با هق هق دور خودم چرخیدم..دلم داشت از جاش کنده می شد..با اینکه بد میشی میخوامت، من حتی اخماتم دوست دارمای کاش میتونستم اسمت رو از کنار اسمم بردارممی خواستمش..نمی تونم خدا..روزی 100 بار جون بدم ولی اونو از دست نمیدم..در حالی که نگام اون دور و اطراف می چرخید زیر رگبار بارون بلند گفتم: آرشام تو رو خدا برگرد..به ارواح خاک مادرم هیچ وقت تنهات نمیذارم..آرشام تو رو جون هرکی که دوست داری برگرد..نمیرم..به خدا نمیرم..همون لحظه دستی قوی و مردونه از پشت دور کمرم حلقه شد..سرشو گذاشت رو شونه م..گرمای اغوشش برام اشنا بود..به نفس نفس افتاده بودم و در همون حال گریه می کردم..صدای لرزونش زیر گوشم زیباترین نجوایی بود که می تونست قلب بی قرارم رو اروم کنه..-- دلارام می مونی؟..با گریه سرمو تکون دادم: می مونم..-- برای همیشه؟..- برای همیشه..-- من ادمی نیستم که به راحتی ولت کنم دلارام..باید تا اخر عمر همینطور که اسیر اغوش هم شدیم کنارم باشی..- می دونم..به خدا خودمم همینو می خوام....آرشام ..من..........--هیسسسسسس..الان نه..- چرا؟..چرا نه؟..می خواستم بگم من..............--دلارام..لبمو گزیدم..قفسه ی سینه م از روی هیجان شتابزده بالا و پایین می شد..بی قرارتر از قبل برگشتم و خودمو محکم بهش فشار دادم..دستامو دور کمرش حلقه کردم..محکم بغلم کرده بود..جوری که نفس تو سینه م حبس شد..زیر این بارون..با قلبایی که به عشق همدیگه تو سینه هامون می تپید..با تموم وجود عاشقش بودم..ولی نذاشت بهش بگم..چرا؟..چون نمی خواست اعتراف کنه؟..غرورش و دوست داشتم..ولی یه روز مجبور میشه که اعتراف کنه..اینو دلم میگه..رفتیم تو کلبه..آرشام درو بست..هر دو حسابی زیر بارون خیس شده بودیم..به آرشام نگاه کردم که موهای خوش حالتش خیس روی پیشونیش ریخته بود.. رفت سمت شومینه ی چوبی ِ گوشه ی کلبه .. کمی از هیزمایی که کنارش بود و برداشت ..ریخت تو شومینه و روشنش کرد..لباسش خیس شده بود ولی درش نیاورد..رو تخت نشستم..شده بودم عینهو موش آب کشیده..لباس به تنم چسبیده بود..هوای شمال و دوست داشتم..بارون که می بارید آب و هواش محشر می شد..آرشام پشتش به من بود..یکی یکی دکمه های مانتومو باز کردم و از تنم در اوردم..زیرش یه تاپ بندی سفید پوشیده بودم..با اینکه هوا سرد بود ولی زورم می اومد لباس گرم بپوشم..هیچ وقت عادت نداشتم..پاچه های شلوارم تا زیر زانوخیس شده بود..لبه ش و تا زانو لا زدم..مثل شلوارک شد..از اینکه لباس، خیس تو تنم باشه بدم میاد..چاره نداشتم وگرنه همینو هم در می اوردم..شالمو که همون اول از سرم برداشته بودم..اگه می چلوندمش راحت یه سطل آب ازش در می اومد..موهامو با ملحفه ی روی تخت خشک کردم..نمناک بود..هوا هم که سرده، امشب سرما نخوریم خیلی ِ ..باز خوبه شومینه هست..یه لحظه به این فکر کردم که امشب با آرشام اینجا تنهام..تو دلم یه جوری شد ..دستم رو ملحفه موند..از گوشه ی چشم نگاش کردم..هنوزم باورم نمیشه مال هم شدیم..انگار که تمومش یه خوابه..ولی واقعیت داره..الان من زن مردی هستم که همه ی وجودش پر شده از غرور..مردی که با تموم اخما و بد اخلاقی هاش دنیای دلارام ِ ..ملحفه رو انداختم رو تخت و موهامو با دست زدم پشتم..دستامو گذاشتم رو تخت و خودمو به عقب مایل کردم..پا روی پا انداختم و تو همون حالت شیش دونگ حواسمو دادم به آرشام که با چه دقتی سعی داشت شعله های آتیش و ثابت نگه داره..از لای در و پنجره سوز بدی می اومد..سردم شده بود ولی چیزی نداشتم بپوشم..یکی از بندای تاپم از روی شونه م سر خورد ..و من بی خیال داشتم از پشت ِ سر آرشام و دید می زدم..ناغافل برگشت و منو نگاه کرد..تا نگاه مسخ شده ش و رو خودم دیدم تنم گر گرفت..قلبم تندتر از قبل شروع به تپیدن کرد ..رو زانو نشسته بود ..و تو همون حالت که سرشو سمت من کج کرده بود اروم اروم از جاش بلند شد..با تردید دستامو از رو تخت برداشتم و سرمو چرخوندم ..که مثلا دارم تابلوها رو نگاه می کنم ولی حرکتم زیادی تابلو بود ..میگن کرم از خود درخته..با یه تاپ بندی جلوش نشستم خب توقع دارم چکار کنه؟..معلومه دیگه..نمی خواستم باهاش چشم تو چشم بشم..بار اولم نیست که جلوش اینجوری لباس می پوشم ولی نمی دونم چرا امشب به کل رفتارم عوض شده..گونه های ملتهبم سرخ شده بود..هی گوشه ی لبمو می گزیدم..دقیقا زمانی که به طرفم قدم برداشت کم مونده بود قلبم از حلقم بزنه بیرون..روبه روم که ایستاد نگاش کردم..تو چشمام خیره شد..بعد از چند لحظه نگاهشو به شونه های ب*ر*ه*ن*ه و از همه بدتر تاپی که نصفه و نیمه تو تنم بند شده بود دوخت..خم شد رو صورتم..داغی تنم بیشتر شد و همزمان چشمامو بستم..گرمی حضورشو از فاصله ی نزدیک حس کردم..و بعد از اون نرمی پتویی که رو شونه هام نشست ..مات و مبهوت چشم باز کردم..نگاهه نافذش تو چشمام بود..توی اون لحظه قدرت هیچ حرکتی رو در خودم نمی دیدم..لحنش گرم بود..آروم..-- هوا سرد ِ می خوای سرما بخوری ؟..کلبه که هنوز گرم نشده ..قفسه ی سینه م از زور هیجان بالا و پایین می شد..کی گرمای شومینه رو خواست؟..آغوش خودش از هر آتیشی حرارتش بیشتر ِ ..من فقط اونو می خواستم..خواست سرشو بلند کنه که نذاشتم و بی هوا دستامو دور گردنش حلقه کردم..همونطور مات تو جاش موند..با چشمای متعجبش بهم زل زد..از تو چشماش می خوندم چی می خواد..همونی که من بی تابش بودم..حلقه ی دستامو تنگ تر کردم..مجبور شد کنارم رو تخت بشینه ..خودمو انداختم تو بغلش .. سفت کمرشو گرفتم..صورتم رو قفسه ی سینه ش بود که زمزمه وار گفتم: گرمای آغوشت از هیزم و آتیش سریعتر می تونه تن یخ زده م و گرم کنه..وقتی تو بغلت باشم به هیچ چیز نیاز ندارم..همین برام بس ِ ..آهسته پتو رو از روی شونه هام پس زد .. محکم تر از قبل منو تو بغلش فشار داد..ناخداگاه آه کشیدم و صورتمو تو سینه ش فشردم..صدای لرزونش زیر گوشم بود..لرزشی که همراه با آرامش بود..-- برای با تو بودن تردید ندارم..حتی ذره ای مردد نیستم..اما..زندگى با مردى مثل من آسون نیست..ترسم از اینه نتونم تو رو اونطور که باید تو زندگی خوشبخت کنم..برای اولین بار از اینده واهمه دارم..تو زندگیم از چیزی نترسیدم..ترس برام معنایی نداشت ولی حالا .. تو رو دارم..از همین می ترسم..که نتونم..وسط راه زانو بزنم و تو............سرمو بلند کردم..هنوز تو بغلش بودم..از فاصله ی نزدیک تو چشماش خیره شدم..با تموم صداقت و عشقی که در خودم سراغ داشتم..- چرا اینجورى فکر مى کنى؟..تو نمى تونى ادم بدى باشى..گاهى وقتا ادما تو شرایط خاص عکس العملاى متفاوتى ازخودشون نشون میدن..تو هم اون موقع فکر مى کردى دارى کار درست و انجام میدى..مخصوصا اینکه شایان وسوسه ت کرده بود اون کارا رو بکنی..سرشو اورد پایین..گذاشت رو شونه م..نفس عمیق کشید..-- نمی دونم..انگار بین زمین و هوا گیر کردم..نمی دونم باید چکار کنم..شایان همیشه دنبال منافع خودش بود..با حقه بازى و کلک نیمى از ثروت پدر ارسلان و تصاحب کرد..ارسلان فهمید ولى اون موقع دیگه کارى ازش ساخته نبود..سر همین قضیه رابطه ى خوبى با شایان نداشت..ارسلان هم ازش آتو داشت واسه همین خیلى وقتا شایان در مقابلش کوتاه مى اومد....ازم فاصله گرفت..انگشتاشو تو موهاش فرو برد..دستم و گذاشتم رو شونه ش..-- شایان به ظاهر مرد قدرتمندیه وگرنه همه ازش یه آتویى دارن..چجورى همیشه ازت حساب مى برد؟..نگاهش و به رو به رو دوخت..-- همیشه نه ..ولى خب شایان مى دونست هر کارى ازم برمیاد..از طرفى به اهداف من واقف بود..بنابراین وقتى سرسختى منو تو کارم دید متوجه شد من ادمى نیستم که به کسى باج بدم..از کنارم بلند شد.. رفت سمت شومینه و چندتا هیزم دیگه انداخت تو اتیش تا خاموش نشه..با گرماى حضورش و با وجود اتیشى که تو شومینه هر لحظه شعله ورتر مى شد هیچ سرمایى رو حس نمى کردم..روى زمین زانو زده بود و کمى به سمت شومینه خم شده بود..از جام بلند شدم..زنجیر و از دور گردنم باز کردم.. الله اى که فقط براى اون خریده بودم..حواسش به شعله هاى اتیش بود..پشت سرش ایستادم..دستم و پایین بردم و قفل زنجیرش و باز کردم..گرنبند ِ صلیب رو از دور گردنش باز کردم..خشکش زده بود..صلیب و تو دستش گرفت..الله و اوردم پایین و اروم به گردنش بستم قفلش که بسته شد تو جاش ایستاد..برگشت و نگام کرد..تعجب و تو چشماش دیدم..با لبخند نگاهش کردم..صلیب تو مشتش بود و الله به گردنش..حس مى کردم تو چشمام دنبال توضیح کارم مى گرده..با لحنى که حتم داشتم دل واحساش و قلقک میده گفتم: اون روز که به حرفت گوش نکردم و با ارسلان رفتم خرید و یادته؟..با اخم سرشو تکون داد..با لبخند کمرنگی سرمو زیر انداختم ..- از روى لجبازى با تو اون کارو کردم..وگرنه حتى چشم دیدنش و هم نداشتم..اون روز وقتى ارسلان تو مغازه بود داشتم یکى یکى ویترین مغازه ها رو نگاه مى کردم که چشمم افتاد به این پلاک زنجیر ِ مردونه..ازش خوشم اومد..نمى دونم چرا ولى دوست داشتم اونو بخرم..شاید چون اونو تو گردن تو تصور مى کردم..از خودم پول نداشتم واسه همین گردنبندمو از گردنم باز کردم و به فروشنده ش گفتم مى خوام تعویض کنم..با هزار بدبختى قبول کرد..مى گفت تا رسید خریدش نباشه نمی تونم تعویض کنم منم کلى واسه ش دلیل اوردم..بماند که چقدر به خاطرش دروغ گفتم..سرمو بلند کردم ..عمیقا به من خیره شده بود..-ارسلان بهم گفته بود که تولدته و مى خواستم اونو جاى هدیه ى تولد بهت بدم..با اینکه ازت دلگیر بودم..مکث کوتاهى کردم ..- اون شب نتونستم ..با اتفاقاتى که پیش اومد نشد.. گردنبند و پیش خودم نگه داشتم تا تو یه فرصت مناسب اونو بهت بدم..امروز وقتى گفتى حاضر بشم تا بریم بیرون وقتى داشتم لباسامو مى پوشیدم یادش افتادم..انداختم گردنم تا اگه فرصتى پیش اومد بهت بدم..همیشه این صلیب و به گردنت مى دیدم ..گرچه برام جاى سوال داشت اما زمانی که گفتى از وقتى تصمیم گرفتى سرسخت و مغرور باشى یادگار کسى رو به گردنت انداختى که همیشه با غرور رفتار می کرده خواستم که دیگه اونو به گردنت نبینم..چون حالا تصمیم گرفتى که تغییر کنى..میگى که دیگه نمى خواى به گذشته ت برگردى پس باید هر اونچه که به قبل مربوط میشه رو فراوش کنى..و در همون حال با لحنى دلنشین و نگاهى خواستنى سرمو کمى به راست کج کردم و گفتم: حالا این هدیه رو از من قبول مى کنى؟..هیج حرکتى نمى کرد..بدون اینکه حتى پلک بزنه نگاهش و تو جزء جزء ِ اعضاى صورتم چرخوند..دستمو تو دستش گرفت..بدون مکث منو کشید سمت خودش..سفت بین بازوهاش نگهم داشت..دستامو گذاشتم رو سینه ش..حین اینکه کمرمو نوازش می کرد زیر گوشم زمزمه کرد:دلارام....دلارام ،دختر تو منو دیوونه می کنی..چرا با اینکه دارمت بازم دلتنگت میشم؟..هر دقیقه..هر ثانیه..هرروز که تو رو می بینم حس می کنم بهترین لحظاتمو دارم می گذرونم..و باز یه حس مبهم وتلخ بهم میگه شاید عمر این لحظات کوتاه باشه..می خوام این حس و پس بزنم ولی نمی تونم....صورتمو تو دستاش گرفت..درحالی که تو چشمام زل زده بود با صدایی که تپش های قلبم و بالاتر از حد معمول می برد نجوا کرد: من خیلی خوش شانسم..تو زندگی رو به من برگردوندی....................و ارومتر از قبل در حالی که جوشش اشک و تو چشمام حس می کردم ادامه داد: چطور شد که مال من شدی دلارام؟..تو رویایی یا حقیقت؟..قطره ای اشک رو گونه م نشست..پلک زدم..نگاهم بارونی بود..مثل اسمون ِ امشب..با بغض نگاش کردم..صورتشو تو دستام قاب گرفتم..نگاهمو مملو از عشق کردم و تو چشماش دوختم..سرشو رو صورتم خم کرد..اینبار چشمامو نبستم..صورتشو نزدیک و نزدیک تر کرد..تا جایی که مرزی بین لبامون نموند..گرمایی از اون لب ها به همه ی وجودم تزریق کرد که اگه تو کوهی از برف هم گیر افتاده بودم همین حرارت برای گرم شدنم کافی بود..دستاش و رو بازوهام حرکت داد..نفسای هر دو مون ملتهب بود و نگاهمون تب دار..اینجا..توی این کلبه..کسی جز من و آرشام نبود..فقط ما..با قلبایی که برای هم و به عشق هم می تپید..با تنی گر گرفته از جنس آتش..از حرارت ِ ن*ی*ا*ز..از التهاب عشق..عشقی که مستقیم به زبون نیاوردیم..ولی با دلامون تونستیم ثابتش کنیم..چشمای هر دومون خمار شده بود..رو دست بلندم کرد..رفت سمت تخت..شرشر بارون و صدای برخودش با شیشه ی پنجره سکوت بینمون رو می شکست..منو گذاشت رو تخت..هنوز تو اغوشش بودم..خواهانش بودم..خواهان کسی که بعد از این همه ی دنیام بود..تو چشمای هم خیره شدیم..هر دو به نفس نفس افتاده بودیم..روم خیمه زد..صورتشو برد سمت گردنم..تو گودی گردنم و ب*و*س*ی*د..دستامو ناخداگاه اوردم بالا..دکمه های پیراهنش و یکی یکی باز کردم..چشمام خمار بود وسرمو بالا گرفته بودم..هیچ حرفی نمی زدیم..حتی در حد زمزمه.. نفسامون از روی هیجان نامنظم بود..تو موهاش چنگ زدم..تو حال خودم نبودم..کم مونده بود دیوونه بشم..تن گر گرفته م از این همه حرارت در حال سوختن بود..هیچ ترسی نداشتم..وقتی که هنوز با آرشام ازدواج نکرده بودم همیشه از چنین شبی توی زندگیم واهمه داشتم..شب اولی که با همسرم رابطه داشته باشم..چه اون موقع که هنوز باهاش اشنا نشده بودم چه تا قبل از اینکه مال هم بشیم..ولی از وقتی به عقدش در اومدم این ترس هر لحظه کمرنگ تر شد..حس تعلق ِ خاطر..حس اینکه دیگه مانعی بینمون نیست ..و با عشق اونو کنار خودم دارم باعث می شد ترس و از دلم دور کنم....سرشو بلند کرد..صورتشو رو به روی صورتم قرار داد..چشم تو چشم هم دوختیم..ریتم نفساش منظم نبود..لباشو برد زیر گوشم ..-- دلارام.. تصمیمت برای موندن جدی ِ ؟!..تا کار از کار نگذشته ..بهم بگو..اگه تو نخوای.. همین الان................کمرشو گرفتم..محکمتر به خودم فشارش دادم..نذاشتم جمله ش و کامل کنه .. صورتم و به صورتش چسبوندم..- برات قسم خوردم آرشام..باید چکار کنم تا باورت بشه؟..الان اگه زمین و آسمونم یکی بشه بازم حرف من همینه..هیچ وقت تا این حد رو تصمیمم جدی نبودم..من تو رو می خوام..با همه ی وجودم ..هر چی هم می خواد بشه، بشه..فقط تو برام مهمی..تو چشمام نگاه کرد..صداقت گفته هامو از تو چشمام خوند..ب*و*س*ه* ی ریزی از لبام گرفت ..جای جای ِ صورتمو غرق ب*و*س*ه کرد ..از اینکه بخوام باهاش باشم ترسی نداشتم..از اینکه دارم صفحه ی جدیدی از زندگیم رو ورق می زنم و..از اینکه از فردا ..... دیگه دختر نیستم.... ازم فاصله گرفت..نفس نفس می زد..چند تا نفس عمیق پشت سرهم کشید و چشماشو بست و بعد از چند لحظه باز کرد..از روم بلند شد..هنوز داغ ِ داغ بودم..از طرفی از این کارش تعجب کرده بودم..رفت گوشه ی کلبه ..یه پارچه ی نازک و از رو یه چیزی که شبیه صندوق بود برداشت..یخچال شارژی بود ..درشو باز کرد و دو تا بسته رو بیرون اورد با 2 تا نوشابه..نگاهشو از روم می دزدید..منم که از اون بدتر هنوز صورتم از هیجان سرخ بود..-- شام امشبمون ساندویچ ِ سرد ِ..تو این گیر و دار از هیچی بهتره..خودم و رو تخت بالا کشیدم و نشستم..در همه حال فکرش کار می کرد..پس اینجا همه چی داره..وقتی داشتم ساندویچمو می خوردم سنگینی نگاهشو کامل رو خودم حس می کردم..که اگه نوشابه نبود لقمه هام از گلوم پایین نمی رفت..بعد از شام با یه کتری نسبتا کوچیک رو آتیش شومینه چایی درست کرد..تو خودم بودم..تو شوک کاری که چند دقیقه پیش داشتیم می کردیم ..اون حرارت و تو خودم حس می کردم..با اینکه هنوز اتفاقی نیافتاده بود..وقتی چاییمو خوردم لیوان و دادم دستش که همراه با لیوان دستمم تو دستش گرفت..نگاهمون تو هم گره خورد..چشماش داد می زد تو دلش چه خبره و....نگاهه تب الود ِ من که وجود آرشام رو هر لحظه بیشتر از قبل طلب می کرد..همونطور که نگاهش تو چشمام بود لیوان و گذاشت رو میز کنار تخت و کنارم نشست..بدون هیچ حرفی اروم شونه هامو گرفت و خوابوندم رو تخت..روم خیمه زد و در حالی که چشم تو چشم بودیم صورتشو به صورتم نزدیک کرد..هنوزم داغ بود..ب*و*س*ه هاش دیوونه م می کرد..اگه اون شب به فکر شام نمی افتاد بدون شک از زور ضعف از حال می رفتم..هر دو خیس از عرق کنار هم افتادیم..اون نفس نفس می زد و من حس می کردم دیگه چشمامو نمی تونم باز نگه دارم..تنم خرد بود..نا نداشتم تکون بخورم..آرشام با چشمای خمار نفس زنون صورتشو برگردوند سمتم و نگام کرد..لباسامون هر کدوم یه طرف افتاده بود..با دیدنم توی اون حال و روز سریع رو تخت نشست و لباساشو پوشید..بدون اینکه چیزی بگه بلند شد..چشمام بسته شد ..ندیدمش داره چکار می کنه ولی چند لحظه بعد صدای چرخش قاشق رو تو لیوان شنیدم..آهسته لای چشمامو باز کردم..گلوم خشک شده بود..از بس نفس نفس زده بودم..کنارم نشست و با لحنی اروم که نگرانی رو هم می تونستم توش حس کنم گفت: از این شربت بخور تا فشارت بیاد بالا..رنگت پریده ..لیوانو گذاشت رو میز کنار تخت و دستشو گذاشت زیر سرم ..کمک کرد بشینم..و نشستنم همانا و جیغ کشیدنم همان..درد بدی تو دل و کمرم پیچید..دردش جوری بود که یه لحظه شدید می شد و یه لحظه چیزی ازش حس نمی کردم..یه جورایی مثل دوره ی ماهانه م منتهی این شدیدتر بود..در حالی که منو تو بغلش گرفته بود لیوان شربت و گرفت جلو لبام..احساس تشنگی می کردم واسه همین تا نیمه های لیوان و سر کشیدم..شیرینی شربت بی تاثیر نبود و حس کردم می تونم چشمامو باز نگه دارم ولی دردم زیاد بود..-- درد داری؟..با گریه نالیدم: خیلی..دلم و کمرم خیلی درد می کنه..روی سرمو بوسید و موهامو نوازش کرد..سرمو گذاشت رو سینه ش و تو همون حالت که نوازشم می کرد گفت: اگه بارون بند می اومد می شد یه کاری کرد ولی تو این وضعیت نمی تونیم از کلبه بریم بیرون..تا خودمون و برسونیم به ماشین حالت بدتر میشه..-درد دارم آرشام........و با گریه چشمامو رو هم فشار دادم و نالیدم..اشکام قفسه ی سینه شو خیس کرده بود..از کنارم بلند شد..تا به خودم بیام و ببینم می خواد چکار کنه رو دستاش بلندم کرد .. رفت سمت شومینه..کنار اتیش نشست و منو گذاشت رو زمین..بعدشم رفت بالشت و پتو رو اورد..رو به اتیش نشست و منو گذاشت بین پاهاش..از پشت تو بغلش بودم وسرم رو سینه ش بود..بالشت و گذاشت کنارم و پتو رو کشید روم..موهای بلندمو نوازش می کرد..چه حس خوبی بود..هنوزم درد داشتم ولی حس می کردم حالا کمتر شده..دیگه شرمی ازش نداشتم..-- بدنت باید گرم بمونه اینجوری بهتره..کنار اتیش دردت کمتر میشه..لبامو با زبون تر کردم..خواستم لبخند بزنم ولی نتونستم..یه رد کمرنگی ازش نشست رو لبام..- دیوونه ی این.. توجهاتم..خم شد زیر گوشم گفت: هر کی خربزه می خوره پای لرزشم باید بشینه..داغ شدم..اروم با چشمای خمار گفتم: منظورت که من نبودم؟!..خودتو میگی دیگه؟!..-- چی فکر می کنی؟..- من میگم تو..--کاری که کردم و حالا دارم جورشو می کشم..- جورشو کشیدن سخته؟..صداش برام مثل لالایی بود..اروم و گوش نواز..-- فقط با تو باشم..در اونصورت هر چیزی برام اسون میشه..چشمام داشت بسته می شد..گرمای آغوشش کنار آتیش بی تاثیر نبود..- هر ..چیزی؟!..و صداش نرمتر از قبل شد..-- چشماتو ببند..من پیشتم..-آرشام..تو....من........--هیسسسسس..بخواب گربه ی وحشی من..بین خواب و بیداری خندیدم..هنوزم بهم می گفت گربه ی وحشی..ولی حالا حس مالکیت رو هم بهش اضافه می کرد..ما فقط مال هم بودیم..همه ی وجودم متعلق به آرشام بود ..حتی تقدیر و سرنوشت هم نمی تونه بینمون جدایی بندازه..*****************************نور کمی از پنجره نشست رو صورتم که باعث شد اروم لای چشمامو باز کنم..چشمای خمارم و چند بار باز و بسته کردم..هنوز هوشیار نشده بودم..نگاهمو اطراف کلبه چرخوندم..تازه یادم اومد..من و آرشام..دیشب تو کلبه با هم.......حواسم به خودم نبود یه دفعه رو تخت نشستم..آخ..همونطور که ملحفه رو تا بالای سینه هام نگه داشته بودم با اون یکی دستم زیر دلمو گرفتم..یه کم درد داشتم..دردش سرد بود واسه همین تا حدی اذیت می کرد..با وجود اتفاقات دیشب جای تعجب نداشت..حتما آرشام منو آورده بود رو تخت..تا جایی که یادم میاد کنار اتیش خوابم برده بود..تو کلبه نبود..پرده ی حریر و نازکی که پنجره رو پوشونده بود و کنار زدم..صبح شده بود..دیگه بارون نمی اومد..اروم اروم با هزار بدبختی لباسامو پوشیدم..ولی مانتومو تنم نکردم..دیشب تا صبح کنار اتیش خشک شده بود..ملحفه رو دورم پیچیدم و رفتم بیرون..احساس گرما می کردم..نیاز داشتم یه کم هوا بخورم..دستمو گذاشتم رو دستگیره ی چوبی و درو باز کردم..در با صدای قیژی باز شد..رفتم بیرون..آرشام پشت به در به ستون چوبی کلبه تکیه داده بود..با صدای در برگشت و نگام کرد..با دیدنم تکیه ش و از ستون برداشت و اومد سمتم .. اخماش تو هم رفت..- چرا بلند شدی؟..بیرون سرد ِ برو تو..هنوزم بی حال بودم..- تو کلبه گرمم بود..بذار یه کم باشم بعد میرم..تا جمله م تموم شد دستشو گذاشت رو پیشونیم..بعد هم گونه هام..لحن و صداش نگران شد..-- دختر تو که تب داری..دستشو از روی گونه م برداشتم و تو دستم گرفتم..- چیزی نیست حتما به خاطر دیشبه که زیر بارون بودم..فک کنم سرما خوردم..دست چپشو دور شونه م حلقه کرد و وادارم کرد برم تو..-- داری تو تب می سوزی اونوقت میگی چیزی نیست؟..رنگت حسابی پریده..نباید راه بری..نشوندم رو تخت و خودش رفت سمت شومینه..کتری ِ رو اتیش و با دستمال برداشت..دو تا لیوان دسته دار رو زمین گذاشت و اروم اروم شیر تو کتری رو ریخت تو لیوانا..تو یکیش کمی شکر ریخت و شیرینش کرد..لیوان شیر و داد دستم و تو چشمام نگاه کرد..عین پدری که با تحکم داره با بچه ش حرف می زنه انگشت اشاره ش و سمتم گرفت و گفت: لیوان و خالی ازت می گیرم..لبامو ورچیدم و به لیوان ِ تو دستم نگاه کردم..- خیلی زیاده..اشتها ندارم..و جدی تر از قبل جوابمو داد: این بهونه ها رو من جواب نمیده....دیگه باید راه بیافتیم..-بر می گردیم خونه؟..و لبخندی که رو لبام کش اومده بود با جواب ارشام کشش پاره شد..-- میریم پیش دکتر..تا اسم دکترو اورد تند گفتم: نه بابا دکتر واسه چی ؟؟!!..باور کن حالم خوبه..من که..........-- دلارام..........لبام به هم دوخته شد..همون نگاهه خیره و جدی کافی بود که بفهمم نباید حرف رو حرفش بیارم..اخمامو کشیدم تو هم و زیر لب جوری که نشنوه گفتم: اونوقت بهش میگم خودخواه بدش میاد..زورگو........رو به روم رو صندلی چوبی نشسته بود و لیوانش دستش بود..تو همون حالت که داشتم شیرم و مزه مزه می کردم زیر چشمی نگاش کردم..از گوشه ی چشم چپ چپ نگام می کرد..فهمیدم جمله ی زیر لبیمو شنیده..لیوانو از لبام دور کردم و عین اینایی که مچشونو گرفتن لبخند پت و پهنی تحویلش دادم ..نتونست طاقت بیاره و با دیدن حالت صورتم که حتما با اون لبخند خنده دارتر هم به نظر می رسیدم لبخند همیشگیش نشست رو لباش وسرشو انداخت پایین..به صورتش دست کشید و دستشو گذاشت رو لباش..صورتش سرخ شده بود..از جاش بلند شد رفت سمت پنجره و پرده رو کنار زد..لیوان شیرش و تا ته سر کشید..با چشمای از کاسه بیرون زده داشتم نگاش می کردم که برگشت و نگام کرد..با دیدن حالت متعجبم ابروهاشو انداخت بالا..- چجوری تونستی شیر ِ به اون داغی رو تا ته سر بکشی؟!..لیوانو اورد بالا و نگاش کرد..-- داغ نبود..با تردید شیرمو مزه کردم..لبم یکم سوخت..نه اونجوری که خیلی داغ باشه ولی خب یه نفس هم نمی شد سر کشید..
نظرات (۰)